تخطي إلى المحتوى الرئيسي

رستم التواريخ ( فارسى ) — صفحة 137

مساهمون:

ص١٣٧
همايون ما خواهيد بود . » عالىجاه ، فخر الامرا ، فتح على خان مذكور ، عرض نمود كه : « اگر دوهزار نفر ، سوار خوب به امداد اين غلام قديمى ، شفقت فرمايى ، مقهور نمودن اعدا ، بلكه تصرّف نمودن هرات و قندهار و كابل و بلخ را متعهّد مىباشم . » سلطان جمشيدنشان فرمود : « سه روز در شهر توقف كن تا به امداد تو ، قشون آراسته روانه نماييم . » چون اين خبر به وزير اعظم و امرايى كه در خارج شهر بودند ، رسيد ، آتش‌كينه و حسدشان چنان شعله‌ور گرديد كه طاق فلك آبنوسى ، از حرارت آن نزديك به احتراق رسيد . پس وزير نمك‌به‌حرام ، از راه نامردى ، به‌قدر هزار سوار ، سر شب ، از اردوى خود ، بيرون فرستاد و به ايشان گفت : « نيمه‌شب ، در اين بنه‌گاه بتازيد و بكشيد مردم را و هاى كنيد و اردوى ما را برهم زنيد . » و پيكى با نامه‌اى به نزد والاجاه ، محمود خان غلجه‌اى ، روانه نمود كه : « ما چنين خدمتى به شما كردى ، شما هم لشكر ، روانه نماييد كه بىتشويش بيايند . » ناگاه در نيمهء شب ، هزار سوار قزلباش ، با هاىوهوى در اردوى خود تاختند و از هر طرف ، ايشان و افغان‌ها كشتند و انداختند . و اردوى قزلباش‌ها برهم خورده ، همهء خلايق ، از جامه‌هاى خواب ، مخفف ، يكتا پيراهن ، بيرون آمده و با پاهاى برهنه به جانب شهر دويدند . كه نزديك به صبح ، قشون خونخوار افغان دررسيدند . بسيارى را كشتند و بنه‌گاه و آن همه اسباب و آلات كه مانند دستگاه پادشاه بود ، غارت و ضبط نمودند . چون اين خبر به عالىجناب ، مير محمد حسين برزانى مذكور رسيد ، از هم متفرّق شدند . مير محمد حسين برزانى ، با چند سوار نامدار از خويشان خود برجا ماندند . پس عالىجناب معظّم اليه ، به خويشان خود گفت كه : « اى عزيزان ، آنچه بر من معلوم شده ، وزرا و امرا ، با هم متّفق شده‌اند و نمك‌به‌حرامى با ولىنعمت خود نموده‌اند و بناى نفاق نهاده‌اند و دولت سيصدسالهء سلطان جمشيدنشان را مختلّ نموده‌اند و به زوال خواهند رساند و ايران را به خرابى خواهند داد . ما اگر زنده نباشيم كه اين فسادها را ببينيم ، بهتر است . آخرت ، باقى و دنيا ، فانيست . اگر در اين جنگ ، كشته شويم ، شهيد