با مهابتى ، با شمشير ، قصد من نمود و آن باز سفيد را از دست من ربود و به شمشير ، پاهايم را قطع نمود . و مانند فواره ، شير از بدنم مىجوشيد . كه ناگاه از خواب ، بيدار شدم .
عالىجناب ، مير محمد حسين برزانى گفت : « در ميان اولاد و احفاد سلطان جمشيدنشان ، گلچين و مخير خواهى شد و يكى از ايشان را انتخاب خواهى نمود و او را از ميان شاهزادگان ، بيرون خواهى برد . و بعد از آنكه از برايش اسباب و آلات پادشاهى ، فراهم خواهى آورد و دستگاه سلطنت ، برپا خواهى كرد ، ناگاه رقيب ديوخصالى پيدا مىشود و آن يار بىمهر و وفا را از دست تو خواهد گرفت و به شمشير ، سرت را از تن ، جدا خواهد كرد و خون از تنت مانند فواره ، خواهد جوشيد .
پس عالىجاه ، فتح على خان قاجار تيمورى گفت : « اى سيد و مرشد من ، نيت محاربهء به استعجال دارى و يا نيت تأمل و صبر دارى ؟ » عالىجناب معظم اليه ، با گريه گفت : « اى زبدهء دودمان چنگيز خانى و اى نخبهء خانوادهء امير تيمورى ، غير محاربه كردن ، عزيمتى ندارم . »
ناگاه مقارن اين حال ، پيكى با نامه از والاجاه ، محمود خان غلجهاى دررسيد و در نامه نوشته بود كه : « اى سيد و مرشد زمان ، ما قلبا به تو اخلاص و ارادت داريم . تو ، خود مىدانى كه از جانب گرگين خان گرجى و اتباعش و ساير . . . شيعيان ، چه ستمها و چه تعدىها به اهل كابل و قندهار و هرات و ساير اهلسنت رسيد . و چهقدر سعىها كرديم كه از جانب سلطان جمشيدنشان ، دفع ستم نماييم . صورتپذير نشد و نتيجهء بهعكس بخشيد . و آخر الامر ، به جان رسيديم . گرگين خان و اتباعش را كشتيم و تمشيت امور مملكتى خود را داديم و محافظت حدود خود مىنموديم كه ناگاه از جانب وزير اعظم و اركان دولت سلطانى ، نامهها به ما رسيده و ما را به تعجيل ، تكليف به آمدن اين حدود نمودند . و ما به عقل ناقص قاصر خود ، فهميديم كه ايشان به سبب خيانتى كه به ولىنعمت خود مىنمايند ، بايد عذاب الهى بر ايشان نازل بشود و ما بر ايشان عذاب الهى خواهيم بود . ما نيامديم به اين حدود ، مگر به نيت آنكه سلطان جمشيدنشان كه
رستم التواريخ ( فارسى ) — صفحة 133
مساهمون: محمد هاشم آصف ( رستم الحكماء )
ص١٣٣