فتح على خان قاجار تيمورى مذكور ، به جناب مير محمد حسين برزانى مذكور گفت كه :
« اى سيد و مرشد من ، دوش ، دو خواب ديدم : خواب اول ، آنكه در رؤيا ديدم كه از بطن زوجهام ستارهاى بيرون آمد و بالا رفت و بزرگ شد و نورش بر اطراف تافت . و از آن ستاره ، دو ستارهء ديگر كه از ستارهء اول ، بيرون آمدند ، يكى اكبر بود و يكى اصغر .
پس ، از آن ستارهء اصغر نيز دو ستارهء ديگر بيرون آمد . و آن ستارهء اصغر ، محترق گرديده ، بر زمين افتاد . و آن ستارهء اكبر ، به اوج برآمد و ماهمانند شد و نورش آفاق را گرفت و ناگاه محترق شد و بر زمين افتاد . و آن دو ستاره كه از ستارهء اصغر سابق الذكر ، بيرون آمدند ، يكى اكبر بود و يكى اصغر . و هردو به يكبار بر اوج برآمدند . آن ستارهء اكبر رخشان ، آفتابى فروزان شد و ضياى آن ، عالم را فروگرفت . و چون با آن ستارهاى كه مانند ماه بود ، مقارن گرديد ، آن ستارهء اصغر ، محترق گرديد و بر زمين افتاد . و بيشتر از هزار ستارهء خورد و كلان ، از آن آفتاب تابان ، بيرون آمده و جلوهكنان ، دور آن را فرو گرفتند . و من از تماشاى ايشان ، حيران شدم كه از خواب بيدار گرديدم . »
عالى جناب ، مير محمد حسين برزانى مذكور گفت كه : « سه نفر از اولاد زن تو ، به ترتيب ، هريك بعد ديگرى ، دعوى پادشاهى مىكنند و كشته مىشوند . و پسر ربيبزادهء تو ، پادشاه عظيم الشأن ايران خواهد شد . و اولاد و احفاد بسيار از او به وجود خواهد آمد . »
عالىجاه ، فتح على خان قاجار تيمورى گفت كه : « در مرتبهء دويم در خواب ديدم كه در قوشخانه مىباشم كه بهقدر هزار قوش بزرگ و كوچك در آن قوشخانه مىباشند . و من در آن قوشها نظر كردم و شاهباز سفيدى در ميان آنها بود . آن را گرفتم . و جمعى خواستند آن را از من بستانند . من به ايشان ندادم و از ايشان فرار كردم . و آن باز سفيد را با خود بردم به صحرا و از آن شكار مىنمودم . ناگاه ديدم شخص عفريتشمايل « 1 »
هامش
( 1 ) - اصل : عفريتشمايلى .