در خفا ، ما همه به خدمتگذارى تو در كمال سعى ، اشتغال داريم . »
پس وزير اعظم ، با هاىوهوى و گيرودار و دبدبه و كوكبه و طمطراق بسيار ، خرگاه بسيارعالى آسمانكردار با زينت بسيار ، در خارج شهر اصفاهان ، برپا نمود و پيشخانه ، به باغ قوشخانه فرستاد . و خيمههاى رنگارنگ و سراپردههاى گوناگون ، از رؤساى لشكر هزيمتاثر ، به پيرامون خرگاهش برپا نمودند و به عيش و عشرت و كامرانى و استراحت ، مشغول شدند .
افاغنه ، از دبدبه و كوكبه و طمطراق و دستگاه و ثروت و شوكت وزير اعظم و از سهم قشون قزلباش ، چنان خائف و هراسان شده بودند كه محو و مات گرديده بودند . و هر روز ، به استمرار ، وزير اعظم و بزرگان لشكر قزلباش ، عريضههاى شفقتانگيز ، با هديههاى مخلصانهء مودتآميز ، به خدمت والاجاه ، محمود خان غلجهاى مىفرستادند كه : « اى نايب صاحب الزمان ، تو مظهر حق مىباشى و ما به خدمتگذارى تو ، ثابتقدم مىباشيم . البته قدم ، ثابتدار كه حق با شما مىباشد . و شما را مانند قوشان تيزچنگال و قشون خود را چون مرغان شكستهبال مىبينم . ظفر ، شما را و شكست ، ما راست . لشكر شما منصور و سپاه ما مقهور . »
من كلام رستم الحكما - مؤلف اين كتاب مستطاب
بطان چون به قوشان نمايند جنگ * چهسان شيشه بنمايد آهنگ سنگ
چهسان ميش ، با گرگ آرد ستيز * نمايند گوران ز شيران ، گريز
خداوندگارا تو را بندهايم * اگرچه سيهروى و شرمندهايم
تلافى مافات خواهيم كرد * برآريم از دشمنان تو گرد
به اخلاص ، خدمتگذارت شويم * همه ، بندهء جاننثارت شويم
اما بعد ، رؤساى لشكر سلطان جمشيدنشان ، به خدمت وزير اعظم ، عرض نمودند كه :
« بايد بناى محاربه با اعدا نهاد . » وزير اعظم ، از روى غرور و كبر و نخوت گفت : « ما را ننگ است كه با اين طمطراق و دبدبه و كوكبه ، با اين جماعت بىاوضاع بىسر و پاى