نمودند كه يراق ايشان ، بعضى طلا و بعضى نقره بود . پس هفتاد مينباشى « 1 » ، از براى ايشان ، معين نمودند و هفت سركرده ، به جهت ايشان برقرار كردند .
پس سلطان جمشيدنشان فرمود : « انسب و اولى ، آن است كه اولاد ذكور خود را كه هريك شيربچه مىباشند ، از دمورقاپى « 2 » ، بيرون آورم و خود ، چون چون شير ژيان ، با اولاد و احفاد ، در دفع دشمنان ، كوشش نماييم و دشمنان را به جزاى خود برسانيم ، چنان كه دانشمندان گفتهاند :
عروس ملك ، كسى تنگ در بغل گيرد * كه بوسه بر دم شمشير آبدار زند
وزرا و امرا عرض نمودند كه : « ما در اين كار ، مصلحتى نمىدانيم كه اولاد خود را از دمورقاپى ، بيرون آورى . مگر ما مردهايم ؟ و اگر تو يا اولاد تو ، بيرون رويد و با دشمنان ، محاربه نماييد ، ما ، بىعرضه و رسوا مىشويم و عظم سلطنت تو بر جا نمىماند . سلطان جمشيدنشان فرمود : « چه كار بايد كرد ؟ » اركان دولت ، همگى عرض نمودند كه : « اكنون از وزير اعظم ، دولتخواهتر و غمخوارتر ندارى . اين خدمت عظمى را به وى مقرر و محول بفرما . »
پس سلطان جمشيدنشان ، به استصواب اركان دولت سلطانى ، وزير اعظم كه محمد قلى خان تخماقلو باشد ، سالار و سردار آن لشكر هزيمتاثر نمود . و آن ماكيان طبيعت دونهمت را با دستگاه فريدونى و دبدبه و ثروت قارونى ، به محاربهء خصم عقابمانند خروسلجاج و بدخواه پر آسيب و گزند ، مأمور فرمود . و وزير اعظم نمكبهحرام خيانتكار نفاقپيشه ، پنهانى ، عريضه نوشت و فرستاد نزد والاجاه ، محمود خان غلجهاى كه : « اى نايب صاحب الزمان و اى مظهر امن و امان ، از اين كوكبهء با مهابت ما تشويش به خاطر خطير مبارك ، راه مده كه ما ، هميان پرباديم ، نه افعى پرزهر صياد . مبادا كه پاى همت والاى خود ، از جا بلغزانى ، كه دل ما با تو است و فى الحقيقت
هامش
( 1 ) - رئيس هزار تن سپاهى .
( 2 ) - دروازهء آهنين .