مضطرب شده و از خوف اينكه مبادا اركان دولت ايشان را به خوارى و زارى ، طلب نمايند به دربار سلطانى ، اردوى خود را بىصاحب ، ناچار برجا نهاده و يك ناكاردان نارشيد را به جاى خود گذاردند و به چالاكى و چابكى و چستى ، خود را به درگاه عالمپناه خاقانى رسانيدند و در اصطبل پادشاهى ، پناه بردند . تا مدتى ، اين واقعه را كسى به ذروهء عرض سلطان جمشيدنشان نرسانيد . چون اردوى آن دو سالار ، بىصاحب گرديد ، از آن دو نفر نارشيد ، به هيچوجه من الوجوه ، كارى از پيش نرفت و مهمسازى نشد .
افاغنه ، چون از اين واقعه ، اطلاع يافتند ، شبيخونى بر اردوى قزلباشها آوردند و قتل و غارت نمودند و قزلباشها را از هم متفرق نمودند . و به سبب همان فرمان لازم الاذعان پادشاهى در باب صاحباختيارى كه در دست داشتند ، به لطايف الحيل ، بر جميع بلاد و قراى خراسان ، غالب و مستولى و مسلط گرديدند و به هر قسم كه صلاح كار خود را دانستند ، جرح و تعديل امور آن حدود نمودند . و به جانب يزد ، روانه گرديدند و همان فرمان لازم الاذعان پادشاهى كه مشتمل بر سالارى و صاحباختيارى والاجاه ، محمود خان غلجهاى در همهء امور ملكى بود ، بهانه نمودند و به استمالت امناى دولت شهنشاهى ، در ميان خوف و رجا ، به اميد خدا ، كمكم و قدمبهقدم پيش آمدند تا به يزد رسيدند و به جنگ و جدال ، يزد را هم تصرف نمودند . لكن دلهاى افاغنه ، از سهم و خوف قزلباشها و دبدبه و كوكبهء شهنشاهى و دولت و استقلال عالمپناهى ، مانند خايهء حلاجان ، جنبان و به سان بيد مولّه ، از باد تشويش ، لرزان بود . و در ميان خوف و رجا ، اندكاندك قدمى پيشتر مىنهادند و با خود ، انديشه مىنمودند كه بازگشت نمايند و حدود خود را نگهدارند كه ناگاه از جانب اصفاهان نفاقبنيان ، از همهء وزرا و امرا و اركان دولت سلطانى و مقربين درگاه عالمپناه خاقانى و اعزّه و اعيان سلطنت جمشيدنشان بىكس و غمخوار ، عريضههاى اخلاصآميز ، با هديههاى شفقتانگيز ، به صحابت قاصدهاى چست و چالاك و پيكهاى شيطانوش ناپاك ، نزد ايشان دررسيد .
رستم التواريخ ( فارسى ) — صفحة 125
مساهمون: محمد هاشم آصف ( رستم الحكماء )
ص١٢٥