چو شب ، تيره و تار گرديد روز * نهان گشت خورشيد گيتىفروز
پدر ، پور مىكشت و فرزند ، باب * ز خون ، ريشهاى يلان شد خضاب
دو صد از قزلباش و ز افغان ، هزار * بگشتند كشته در آن كارزار
قزلباش ، غالب بر افغان شدند * ز هر سوى ، افغان ، پريشان شدند
قزلباشها بر افغانها غالب و مستولى شدند و افغانها با آه و ناله ، الامان گويان ، از ضرب شمشير قزلباشها مانند گوران كه از شيران نر ، فرار كنند ، منهزم گشتند و دو منزل به عقب رفتند . پس قزلباشها سرهاى افغانها را پوست كندند و پر كاه كردند و به دربار سلطان جمشيدنشان فرستادند .
پس سلطان جمشيدنشان ، از اين فتح و ظفر ، دلشاد و خرم و اركان دولتش از حسد ، همآغوش غمّ و همّ گشته ، به خدمت سلطان جمشيدنشان ، عرض نمودند كه : « مصلحت دولت پادشاهى در اين است كه محمد على خان و حيدر خان بيات را بايد بهزودى ، طلب فرمايى كه مبادا نخوتى بورزند و باد غرورى در دماغشان راه بيابد . » سلطان جمشيدنشان ، از راه غيظ ، جوابى نفرمود .
ايشان در همان ساعت ، با هم متفق گشتند و گفتند : « حمق و سفاهت بر شاه ما غالب گرديده است و از رأى صواب ما روگردان شده . ما بايد خواهىنخواهى ، هرچه مصلحت دولت ايران را دانيم ، بكنيم و جانب دولت را نگه داريم . » و فرمان سالارى و صاحب اختيارى ، با اسب يراق مرصع و خلعت گرانمايه ، از براى والاجاه ، محمود خان غلجهاى مذكور فرستادند و نظم و نسق آن سرزمين را به وى واگذاردند . و از اين معاملهء پرنفع ، ناتمامىهاى امور محمود خان غلجهاى ، تمام و كوس نعم الاتفاق به نامش نواخته شد و جمعى مهماتش ، از صورت پذيرفتن چنين اتفاقات ، ساخته و پرداخته گرديد و بهتدريج ، همهء خراسان را به حيطهء تسخير و تصرف درآورد .
اين داستان غريب را دوستى ، مفصلا و مشروحا به سمع محمد على خان و حيدر خان بيات مذكور رسانيد . و آن دو سالار بيچاره ، از استماع اين خبر وحشتاثر ، مشوش و