اركان دولت ، عرض نمودند كه : « اى ولىنعمت ما ، هيچ غبار غم و گرد همّى بر آيينهء خاطر خطير قبلهء عالم مرساد كه انشاء اللّه تعالى ، به ضرب شمشير كج قزلباشى ، كاروبار سلطنت تو را راست و درست و دشمنان تو را نيست و نابود خواهيم نمود . هيچ تشويش مكن و صبر و آرام ، پيش آر . »
اما بعد ، طوايف افاغنه و توابع ايشان ، بعد از كشتن گرگين خان بداطوار گرگسيرت و پدرش كه در دولت و ثروت و جمعيت و زينت و اسباب و دستگاه و كوكبه و دبدبه ، از قيصر و خان ، بيش بودند ، والاجاه ، محمود خان - ولد حاجى امير خان غلجهاى - كه جوانى بود به كمالات صوريه و معنويه ، آراسته و در فطنت و كياست و رشادت و تمييز و نظم و نسق و موافق حساب و احتساب ، سفاك و بىباك و كشندهء هر دزد و راهزن و ظالم و ناپاك بود ، به اذن و رخصت استادش - جناب شيخ حسين صاحب كرامات - ، بر خود ، مهتر و سرور و سردار و سالار و صاحباختيار نمودند .
او هم ميزان عدل و احسان و جود و كرم در دست گرفته و تمشيت امور بلخ و كابل و قندهار و هرات و توابع آنها را داده و عزيمت نيمروز و سيستان و زابلستان نمود - از راه داورزمين « 1 » . چون از شهر هرات ، چند منزل ، دور شد ، قزلباشها با هم اتفاق و اجتماع نمودند و هجوم عام نمودند و به قتل و غارت ، مستولى بر افاغنه و اهل سنت شدند و بسيارى از اهل سنت را كشتند و اموالشان را غارت نمودند و بهقدر پنجاههزار ، ازالهء بكارت دخترهاى ايشان نمودند و پسرهاى ايشان را هم معاف نداشتند ، در يك روز و يك شب . كه ناگاه از خارج شهر ، افغان بسيارى در شهر هجومآوردند و به قتل و غارت و زشتكارىهاى ديگر بر قزلباشها غالب و مستولى شدند و قضيه ، بالعكس اتفاق افتاد .
لا جرم ، والاجاه ، محمود خان سفاك ، به اندك زمانى ، بلاد نيمروز و زابلستان و
هامش
( 1 ) - همان زمين داور ، ميان سيستان و غور .