[ داستان اتحاد اهل تسنن و قيام بر ضد گرگين خان ]
داستان همعهد شدن و باهم ميثاق نمودن اهل سنت ، از روى مشورت و مصلحت و شيشهء نفاق را به سنگ اتفاق ، شكستن و خروج نمودن و محمود خان - ولد حاجى امير خان مظلوم مذكور - را سالار خود نمودن و در حمام ، گرگين خان را كشتن :
آخر الامر ، اعزّه و اعيان و اكابر و اشراف و رؤساى سنّيان ، به استصواب علما و فضلاى ايشان ، با هم عهد و ميثاق نمودند و همقسم شدند و گفتند كه : « بر ما خروج بر اولوالامر ، واجب شد و خدا مىداند كه ما قلبا به سلطان جمشيدنشان ، ارادت و اخلاص داريم . اما در اين وقت ، جهاد بر ما واجب گرديده . و بر ما معلوم شد كه رفاهيت و راحت ما منظور نظر مهراثرش مىباشد . و به جهت دفع جور و ستم از ما ، فرمانى از مصدر جاه و جلالش صادر گرديد حسب الامرش و وزير خيانتكار و كارگذاران نابكارش خلاف فرمانش رفتار كردند . سلطان جمشيدنشان ، گويا به دست وزرا و امرا و وكلا و كارگذاران خود ، گرفتار و اسير است و از ما بيچارهتر و درماندهتر مىباشد . پس ما بايد چارهاى در كار آن ولىنعمت بندهپرور و خود بكنيم . »
آمدند و محمود خان - ولد حاجى امير خان مذكور - را كه جوانى بود بسيار زيرك و دانا و توانا و سفاك و باسط اليد و كريم الطبع و زرنگ و حقطلب و رياضتكش و چست و چالاك و شاگرد درويش كامل ، سيد حسين شاه صاحب كرامات و مقامات بود ، به رخصت او بر خود ، شاخص و سالار نمودند و با وى همقسم و همعهد گرديدند و پنهانى با وى ميثاق بستند .
روزى سراغ گرگين خان را در حمام نمودند و به هجوم عام ، در حمام ، داخل شدند و گرگين خان و اتباعش را به خوارى و زارى ، به ضرب شمشير و خنجر ، پاره كردند . و بعد از كشتن ، ايشان را به آتش سوختند و خاكستر ايشان را در بيت الخلاها ريختند . و بعد ،