به ايلچى ، فرمود نامهء سلطان روم را تمام برخواندند . و سلطان جمشيدنشان ، بعد از استماع مضامين آن نامه ، به اركان دولت خود فرمود : « در اين باب ، چه مىگوييد ؟ » به خاك پايش عرض نمودند كه : « سلطان روم و اتباعش در درياى غى و ضلالت و گمراهى ، غرقه مىباشند . كسىكه خود ، گمراه است ، چگونه ديگرى را هدايت و راهنمايى مىتواند نمود ؟ اى جهانمطاع ، سلطان روم و اتباعش بر تو و اتباع تو حسد مىبرند و نسبت به حضرت تو بسيار بىادبى كردهاند و استخفاف تو نمودهآند و انشاء اللّه به اقبال تو به شمشير كج قزلباشى ، تشريفات روميه « 1 » را به آتش خواهيم سوخت و دولت عثمانيه را بر باد فنا خواهيم داد .
ايلچى روم را اعزاز و اكرام ننمودند و مخالف كلام معجزنظام جناب معصوم ( ع ) كه « اكرموا الضيف و لو كان كافرا » « 2 » با ايلچى ، رفتار نمودند و او را به تمسخر و طعن ، خوار كردند . در شب دهم ورود ايلچى ، به اشارت مقربين درگاه جهانپناه ، سرهنگان خونخوار و رندان و بهادران اژدها كردار ، فوجى در لباس عيارى و شبروى و مكارى ، به سراى ايلچى روم كه عمر آقا نام داشت ، رفتند و . . . سبلتهاى ايشان را تراشيده و اموالشان ، آنچه قيمتى بود ، ربودند و هر يك از آن رندان مكار ، به راهى گريختند .
چون صبح شد ، اين واقعه ، به عرض خاقان قصرپاسبان رسيد ، از امناى دولت پرسيد :
« اين چه داستان است ؟ » عرض نمودند كه : « اى جهانمطاع ، تو بىشك ، فرزند حيدر كرارى . هركس تو را استخفاف مىنمايد ، به چنين بلايى مبتلا مىشود . صفاى باطن تو ، بىشك ، سنيان را رسوا نموده و به سزاى خود رسانيده . بعد از چند روز ، با عدم التفات و تفضيح ، ايلچى را رخصت بازگشت دادند .
ايضا از جانب پادشاه هندوستان ، رسولى ، يعنى ايلچى [ اى ] با نامهء اخوت علامهاى نصايحآميز به درگاه جهانپناه سلطان جمشيدنشان آمد . اركان دولت خاقانى ، با وى هم
هامش
( 1 ) - همان قسطنطنيه يا استانبول .
( 2 ) - مهمان را اگرچه كافر باشد ، گرامى بداريد .