مىشدند و آه سرد از دل پردرد برمىكشيدند و . . . بعضى از ايشان به همديگر مىگفتند با گريه و زارى و ناله و سوگوارى : « كاش ما را شوهرى بود . . . اى خواهران ، مگر اين شعر آبدار سالك نامدار ، عارف هوشيار ، شيخ سعدى شيراز را نشنيدهايد :
زور بايد ، نه زر كه بانو را * گزرى خوبتر كه صد من زر
و با ديدههاى گريان و سينههاى بريان ، نفرين به دولت شاه جهانپناه مىكردند .
و در هر سالى ، سهروز ، قدغن مىشد حسب الامر والايش كه از همهء خانههاى شهر اصفاهان ، مرد ، بيرون نيايد . و نازنينان طناز و زنان ماهروى پرناز و دختران گلرخسار سروبالاى سمنبر و لعبتان سيماندام بلورين غبغب كرشمهسنج عشوهگر ، باكمال آراستگى ، در بازارها ، بر سر دكانها و بساط شوهران بيايند و بنشينند ؛ خصوصا در قيصريه و كاروانسراها و در حجرهاى تجار ، زنان و دختران ايشان با زينت و آرايش بسيار بنشينند . و آن سلطان جمشيدنشان ، با پانصد نفر زنان و دختران ماهطلعت پرىسيماى خود و چهارهزار و پانصد نفر كنيزك و خدمتكار ماهروى مشكينمو دلربا و صد نفر خواجهء سفيد و صد نفر خواجهء سياه محرمان حريم پادشاهى به تماشاى تفرج بازارها و كاروانسراها و قيصريه ، با تبختر و جاه و جلال ، تشريف مىآوردند و بهقدر دو كرور ، بلكه بيشتر ، معامله مىنمودند .
با آن زنان و دختران ، بر دكانها و حجرهها و بساطها ، با ناز و غمزه نشسته و همه را منتفع مىنمودند و از حسن و جمال ماهرويان و مشكين مويان و گلر خان و سروقدان و شوخچشمان و سيبغبغبان و انارپستانان و نسرينبدنان و شكرلبان و شيرينسخنان و پرنازان و طنازان ، تمتعها مىبرد .
هر زنى و دخترى را كه آن فخر ملوك مىپسنديد و تحسين مىفرمود ، اگر آن زن ، شوهردار بود و اين خبر به شوهرش مىرسيد ، آن زن را شوهر ، طلاق مىگفت و پيشكش آن زبدهء ملوك مىنمود و آن افتخار تاجداران ، آن جميله را به قانون شرع انور ، تصرف مىنمود و او را با احسان و انعام ، باز به طريقهء شرع انور ، مرخص مىفرمود و باز به