بعد ، چون آن پريوش سروقد گلاندام از چنگ آن ديوخصال ، نجات يافته ، گردآلود و اشكريزان به خدمت آن سلطان جمشيدنشان شتافت . آن والاجاه ، سبب برآشفتگى وى را پرسيد . وى آنچه بر او گذشته بود ، معروض داشت . آن خدايگان اعظم به وزير خود فرمود : « چه بايد كرد ؟ » وزير ، عرض نمود : « تو پادشاهى مىباشى كه به عظمت شأن ، در هفت كشور ، مشهور مىباشى . به اين جزئيات ، التفات مفرما . . . »
از اينگونه وقايع ناپسند در آن زمان روى مىداد و همچنين همهء كاروبار آن زمان ، چنين مىگذشت . لاجرم اى عزيزان و اى دانشمندان ، بدانيد كه نواب همايون ، سلطان جمشيدنشان ، شاه سلطان حسين الموسوى الصفوى بهادر خان پادشاه ، در خوبى ، بىنظير و عديم المثال بوده ، كارگذاران عفريتسگال ديوسيرتش دولت خدادادهء او را به سبب چنين رفتارها بر باد فنا دادند و او را خسر الدنيا و الآخره نمودند .
چون خبر اين وقايع قبيحه به سمع سلطان البرّين و خاقان البحرين ، السلطان ابن السلطان ، سلطان روم « 1 » رسيد ، اركان دولت خود را احضار فرمود و از روى مصلحت به ايشان فرمود كه : « ما را با پادشاه ايران ، اخوت و دوستى است . بايد دولت ايران را محافظت نمود - زيرا كه دولت روم و دولت ايران ، تكيه بر يكديگر دارند . نامهء اخوت علامهاى كه مشتمل باشد بر نصايح و مواعظ حسنه بنويسيد به پادشاه ايران و بنويسيد كه وزرا و امرا و اركان دولت خود را تغيير و تبديل بدهد و اگر در اين باب ، اهمال و تغافل ورزد ، دولت خود را به باد فنا خواهد داد . »
پس به فرمان سلطان روم ، عمر آقا نام ايلچى فصيح بليغ شجاع سخى كاردان پختهء چالاك از همهجا با خبر هوشمندى با نامهء اخوت علامهاى مأمور به سفارت ايران شد و عازم دربار معدلتمدار سلطان جمشيدنشان گرديد . چون به حضور ساطع النور و الا ، شرفياب گرديد ، سلطان جمشيدنشان ، بعد از تفقد و التفات و تعارفات پادشاهانه ، نسبت
هامش
( 1 ) - منظور ، خليفهء عثمانى است .