تخطي إلى المحتوى الرئيسي

رستم التواريخ ( فارسى ) — صفحة 108

مساهمون:

ص١٠٨
قاعدهء منهاج مستقيم به خانهء شوهر خود مىرفت « 1 » . و همچنين اگر دختر جميله‌اى را به خوبى وصف مىفرمود ، چنين مىنمودند . نابكارى اركان دولت و مقربين درگاه فلك اشتباه به جايى رسيد كه وزير اعظم ، عاشق زيباپسرى از خانوادهء بزرگان گرديد و . . . چون آن سلطان جمشيدنشان از اين داستان ، اطلاع يافته ، دلتنگ شد و چاره‌اى نمىتوانست نمود . بنابر مصلحت امر خود ، التفاتى نفرمود و گذشت . ايضا محمد على بيگ . . . « 2 » ، عاشق دختر زرگرباشى شد و هرشب ، علانيه ، از روى زور و غرور و بىشرمى به مجلس زرگرباشى مىآمد و طعام او را مىخورد و به اندرون خانه‌اش مىرفت و با دخترش صحبت مىداشت و كامى از وى حاصل مىنموده ، مىرفت . اين داستان را به عرض اقدس آن سلطان والاجاه ، رساندند . به وزير خود فرمود : « چرا اين داستان را منع نمىكنى ؟ » وزير ، عرض نمود : « تو ، پادشاه عظيم الشأنى هستى . خود را به اين جزئىها آشنا مكن كه كسر شأن تو مىباشد . » و اين داستان ، در السنه و افواه افتاد و زرگرباشى ، مضطر و رسوا و شرمنده و روسياه گرديد . شبى زرگرباشى ، محمد على بيگ مذكور را مهمان نمود و در طعام و افشره‌اش زهر ، داخل نموده و آن پهلوان بىنظير را مسموم و هلاك نموده . چون اين واقعه به عرض خاقان قيصرپاسبان رسيد ، بسيار خنديد و فرمود : « هركس به زرگرباشى پادشاه خيانت مىكند ، چنين مىشود . » بىشرمى اهل آن‌زمان به جايى رسيد كه آن سلطان جمشيدنشان ، روزى به تماشاى فرح آباد ، تشريف مىبرده ، پيشخدمت ماه طلعتش به جهت مهمى در عقب مانده بود كه ناگاه پهلوان حسين ماربانانى ، او را ملاقات نموده ، به زور ، او را از اسب به زير آورده . . .
هامش
( 1 ) - همان‌طور كه پيشتر هم ذكر شد ، چنين رفتارى از خانواده‌هاى پايبند به ارزش‌هاى دينى و اخلاقى ، كاملا بعيد بوده و به هيچ‌وجه ، عموميت نداشته است . ( 2 ) - از پهلوانان .