تعالى دانذ ، و هفت طبقهء زمين جمله لشكر من دارند و مرا خبر باشذ كه تو كه سليمانى گذر مىكنى ، ترسيدم كه يكى از لشكريان تو پاى بر مورى نهذ فرداى قيامت مرا بذان بگيرند ، آمذم از هفتم طبق زمين تا ايشانرا با جاى خوذ برم و مرا گرفتارى نباشذ « 1 » ، مثل و حكمت :
من كان مرتبته على النّاس بمرتبة الرّياسة و مزيّة السّياسة فحقيق عليه ان يحفظ بحسن الرّياسة مرتبته و يستديم بحسن السّيرة مزيّته لتدوم له النّعمى و يسعد فى الدّين و الدّنيا « 2 » ، هركه بمرتبت رياست و مزيّت سياست بر مردم تقدّم يابذ بايذ كه رياست نيكو كنذ و حسن سيرت شعار خوذ سازذ تا نيكبخت دنيا و آخرت شوذ ، و محمّد بن الحسن الشّيبانى « 3 » رحمه اللّه گفته است كه اگر در مشرق يك درم بناحق از جهوذى بستانند بر پاذشاه مغرب و مسلمانان آنجا واجب باشذ رفتن و آن درم بازستذن و با وى داذن و اگر نكنند گرفتار شوند زيرا كه زيردست او شذند ، و هشام بن عبد الملك روزى پيش عمر عبد العزيز شذ با قوم خويش ، گبرى بيامذ و گفت يا عمر مرا با وى حكومتيست ، عمر هشام را گفت او بر تو دعوى دارذ برخيز و با خصم برابر نشين بجاى خصمان ، هشام گفت وكيل من با وى بنشينذ ، عمر گفت مرد از تو نه از وكيل تو طلب مىكنذ برخيز و با وى بنشين ، هشام برخاست و با گبر بنشست ، هروقت كه گبر سخن گفتى هشام از سر سلطنت غلبه كردى ، عمر هشام را گفت در پيش من اين تهديد مىكنى ، گبر چون عدل عمر ديذ گفت يا امير المؤمنين اين زمين از آبا و اجداد ميراث يافتهام از من نمى ستانذ ، هردو سجلّ عرضه كردند حجّت گبر قوىتر بوذ حجّت هشام پاره كرد و گبر را گفت ارجع الى زرعك بر سر ملك خوذ رو ، مثل : من اضعف الحقّ و خذله اهلكه الباطل و قتله « 4 » ، هركه حق را ضعيف
هامش
( 1 ) ر ك بحكايات قليوبى طبع كلكتّه حكايت 149
( 2 ) فقf . 15 b( 3 ) ر ك بص 13 ح 3
( 4 ) فقf . 14 a