منقار باشه از تهدّم عصفور و ضرر زهر از نيش زنبور منقطع مانذ و چهرهء كاهرباى كه در فراق رخسار كاه زرد . مانده است سرخ شوذ و تضادّ و تنافى از مزاج طبايع اربعه برخيزذ و مار گرزه از لعاب نوش دهذ ، و آنچ اسلاف سلاطين آل سلجوق عدل فرموذهاند و در انصاف فزوذه و راحت خلق نموذه پيش عدل و انصاف اين پاذشاهى كاهى از كوهى نمايذ ، در حكايت آوردهاند كه سلطان محمّد بن ملكشاه مهيب بوذى و براذرش بركيارق لطيف بوذى و با همهكس مزاح كردى ، روزى سلطان محمّد مرواريذ اكّه را گفت تو مرا دوستر دارى يا بركيارق را ، مرواريذ گفت اى خذاوند باللّه كه ترا دوستر دارم امّا براذرت را چيزى هست كه ترا نيست او خوشخوىترست خلقى نيكو دارذ و پيشانى تو سهمناكست ، سلطان گفت اى مرواريذ از ترس پيشانى منست كه هزار فرسنگ در هزار فرسنگ درويشگان خوش مى توانند خفت ، چه اگر من با همه كس مزاح كنم ازار پاى از پاى مردم بدر كنند ، مثل : من حسنت سياسته دامت رياسته ، هركرا سياست نيكو بوذ رياست بمانذ ، و پاذشاه كه با سهم و سياست نبوذ جهان آرام نگيرذ و ظالمان دست كوتاه نگردانند و رعيّت آسوذه نمانذ ، مثل : من ضعفت سياسته بطلت رياسته « 1 » ، و از رسول عليه السّلم روايت كردهاند كه گفت اذا جار السّلطان قحطت السّنة ، چو پاذشاه جور نمايذ و در ظلم فزايذ قحط برآيذ ، و آوردهاند در تفسير اين آيت كه خذا مىفرمايذ ، اية :
قالَتْ نَمْلَةٌ [ يا ] أَيُّهَا النَّمْلُ ادْخُلُوا مَساكِنَكُمْ لا يَحْطِمَنَّكُمْ سُلَيْمانُ وَ جُنُودُهُ وَ هُمْ لا يَشْعُرُونَ
« 2 » ، گفتند سليمان ازين نمله پرسيذ كه تو ازين جمله چه باشى ، گفت پاذشاه ايشانم ، سليمان گفت ترا لشكر چندست ، نمله گفت هفتاذهزار هزار سروران دارم هريكى هفتاذهزار هزار قايدان دارند هريكى ازين قايدان چندان لشكر دارذ كه عدد ايشان خذاى
هامش
( 1 ) فقf . 14 b( 2 ) قر : 27 ، 18 ،