دير آمذى ، دختر جواب داذ كه از نىشكر آب بدشخوارى مىآمد سه نىشكر بكوفتم ، نوشروان گفت چرا چنين است ، دختر گفت مگر پاذشاه نيّت بگردانيذه است چه من شنيذهام كچون پاذشاه نيّت بر رعيّت تباه كنذ بركت از همهچيزها بروذ ، نوشروان را عجب آمذ با سرّ نيّت نيكو كرد « 1 » و عهد كرد كه ايشانرا نرنجانذ ، پس دخترك را گفت يك بار ديگر آب توانى داذ ، دختر برفت چو بازآمذ گفت اى سرهنگ پاذشاه با ما نيّت نيكو كرد كه بركت بازآمذ ، نوشروان را عجب آمذ دخترك را بزنى خواست « 2 » ، مثل : خير الملوك من احسن فى فعله و نيّته و عدل فى جنده و رعيّته ، بهترين ملوك آنست كه نيكو كنذ نيّت و عدل با رعيّت ، « 3 » و امام جهان و مفتى اصفهان جمال الدّين اليزدى گفت در شهر يزد مردى را ديذم على علّام نام پير و ضعيف شذه عصايى در دست ، و جماعت پيران يزد را هنوز حكايت او معلوم باشذ كه دوازده سال پاى على علّام خوشيذه و در ميان بازار چو كوذكان بر زمين خيزيذى ، مثل : من رام السّلامة لزم الاستقامة « 4 » ، هرك سلامت جويذ راه استقامت پويذ ، سه شب پياپى در خواب ديذ كه مصطفى صلوات الرّحمن عليه او را گفتى اى على پيش سلطان محمّد بن ملكشاه رو تا همّت نيكو كنذ و نيّت خير درآورذ و دست در پاى تو مالذ تا ازين بند برهى و پاى تو نيكو شوذ ، او خواب خويشانرا بازگفت ، توزيعى فرموذند و او را چهارپاى ترتيب كردند و او را باصفهان آوردند و بر در سراى سلطان ملازم شذ ، و هرگاه كه سلطان برنشستى قصّهء نوشتى كه مرا بخلوت با خذاوند عالم سخنى هست للّه را مرا بگذار تا سخن خوذ بگويم كه مردى درويشم و از شصت فرسنگ بذين كار آمذهام ، سلطان سعيد بفرموذ كه او را بجويند تا هيچ كار دارذ ، گفتند اى خذاوند او
هامش
( 1 ) ن ا : شذ
( 2 ) ر ك بحكايات قليوبى طبع كلكتّه حكايت 110
( 3 ) در حاشيه نوشته شده : كرامت سلطان محمّد بن ملكشاه
( 4 ) فقf . 16 b