در آن خانه كه بوذ آنروز تختش * بصاحبخانه بخشيذند رختش
پس آنگه ناخن چنگى شكستند * ز روى چنگش ابريشم گسستند
سياست بين كه مىكردند ازين پيش * نه با بيگانه با دردانهء خويش
كجا آن عدل و آن انصاف سازى * كه با فرزند از آنسان رفت بازى
كنون گر خون صذ مسكين بريزند * ز بند يك قراضه برنخيزند
جهان ز آتشپرستى شذ چنان گرم * كه باذا زين مسلمانى ترا شرم
مسلمانيم ما و او گبر نامست * گر اين گبرى مسلمانى كذامست
چو خسرو ديذكان خوارى برو رفت * به كار خويشتن لختى فرورفت
درستش شذ كه هرچ او كرد بذ كرد * پذر پاداش او برجاى خوذ كرد
بسر برزذ ز دست خويشتن دست * وز آن غم ساعتى از پاى بنشست
شفيع انگيخت پيران كهن را * كه نزد شه برند آن سروبن را
مگر شاه آن شفاعت درپذيرذ * گناه رفته را بر وى نگيرذ
كفن پوشيذ و تيغ تيز برداشت * جهان فرياذ و رستاخيز برداشت
بپوزش پيش مىرفتند پيران * پس اندر شاهزاذه چون اسيران
چو پيش تخت شذ ناليذ غمناك * برسم مجرمان غلتيد بر خاك
كه شاها بيش ازينم رنج منماى * بزرگى كن بخردان برببخشاى
عنايت كن كه اين سرگشته فرزند * ندارذ طاقت خشم خذاوند
اگر جرميست اينك تيغ و گردن * ز تو كشتن ز من تسليم كردن
كه برگ هر غمى دارم درين راه * ندارم برگ ناخوشنودى شاه
بگفت اين و دگر ره بر سر خاك * بگريه سر نهاذ آن گوهر پاك
چو ديذند آن گروه « 1 » آن بردبارى * همه بگريستند الحق بزارى
وز آن گريه كه زارى بر مه افتاذ * بگريه هاىهايى بر شه افتاذ
كه طفلى خرد با اين نازنينى * كنذ در كار اينسان خردبينى
بفرزندى كه دولت بذ نخواهذ * جز اقبال پذر با خوذ نخواهذ
هامش
( 1 ) ن ا : كره