تخطي إلى المحتوى الرئيسي

راحة الصدور و آية السرور در تاريخ آل سلجوق ( فارسى ) — صفحة 74

مساهمون:

ص٧٤
و دشمن ايشانرا بنواخت با وى گشتند ، و سبب اين‌همه غفلت ما بوذ كه تجسّس احوال نمىكرديم ، قال انوشروان « 1 » من جار وزيره و لا صلح من فسد مشيره « 2 » ، ظلم وزير عدل امير بپوشذ و پاذشاه را صلاح نمانذ چو فساد مشير بپوشذ « 3 » ، و امير المؤمنين عمر بن الخطّاب رضى اللّه عنه گفت هرگز كارى كوچك نگذاشتم كه بزرگ شوذ بل بكوچكى دريافتم و مادّتش منقطع كردم ، لاجرم به جهت بيذارى تا قيامت از عدل عمر باز مىگويند ، و پاذشاه بايذ كه مهيب بوذ بر دل ظالمان و ستمگاران تا از سهم او ظلم و ستم نروذ ، و متواضع بوذ تا مظلومان راه داذ خواستن يابند كما قال عزّ و جلّ
أَذِلَّةٍ عَلَى الْمُؤْمِنِينَ أَعِزَّةٍ عَلَى الْكافِرِينَ
« 4 » ، و از نيّت نيكو و عدل پاذشاه و امانت و ديانت رعيّت جهان معمور مانذ ، مثل : من عدل فى سلطانه استغنى عن اعوانه « 5 » ، سلطان عادل از اعوان مستغنى بوذ و از لشكر بىنياز ، و هرك « 6 » دست ظلم برگشوذ و تيغ ستم بركشيذ خون خوذ ريخت و اوّل بجان و خان و مان و فرزندان خود زيان كرد ، بيت :
ظالم كه كباب از دل درويش خورذ * چون درنگرى ز پهلو [ ى ] خويش خورذ دنيا عسلست هرك ازو بيش خورذ * خون افزايذ تب آورذ نيش خورذ « 7 » 38
و در روزگار ديالم بكرمان نشان گنجى يافتند پاذشاه را حاضر كردند صندوقى بوذ برگشوذند دو حقّه در وى نهاذه بوذند دو دانهء جو درو برسنجيذند هريك مثقالى بوذ ، پاذشاه را عجب آمذ گفت اين چه حالت توانذ بوذ مردى پير را طلب كنيذ كه ازو پيرتر نباشذ تا اين
هامش
( 1 - 1 ) ن ا : اعدل ( 2 ) فقf . 3 b( 3 ) ن ا : نبوشذ ( 4 ) قر : 5 ، 59 ( 5 ) فقf . 10 a( 6 ) ن ا : هرج ( 7 ) در بالاى اين مصراع بخطّ الحاقى افزوده : گرمى كنذ و تب آرذ و نيش خورذ ،