تخطي إلى المحتوى الرئيسي

راحة الصدور و آية السرور در تاريخ آل سلجوق ( فارسى ) — صفحة 75

مساهمون:

ص٧٥
حال ازو بپرسيم ، به همه ولايت طلب كردند پيرى را بيافتند پشت دوتا شذه و سر بر زمين نهاذه ، او را گفتند اى بابا حالى چنين ظاهر شذه است هيچ دانى كه اين چه شايذ بوذ ، پير جواب داذ كه من ندانم از پذرم ببايذ پرسيذ باشذ كه دانذ ، گفتند ترا پذر هست گفت بفلان محلّت كهلى دو موى فلان نام پذر منست ، چو او را بيافتند گفتند تو در فلان محلّت پسرى دارى حال از وى پرسيذند گفت من ندانم ممكن كه پذرم دانذ [ تو هيچ دانى كه اين چه شايذ بوذ گفت من ندانم ممكن كه پذرم دانذ ] گفتند تو پذر دارى گفت در فلان محلّت پذرى دارم مردى جوان ، هرسه را پيش پاذشاه حاضر كردند ، ملك فرموذ كه اين حالت ازو « 1 » عجبترست كه پير [ پسر كهلست ] « 2 » و كهل پسر جوان ازيشان پرسيذ كه حال خوذ گوييذ ، جوان گفت پاذشاه را زندگانى باذ اين حال از زنان افتاذه است مرا زنى نيكست نگذارذ كه رنجى بخاطر من رسذ و اگر در روزى هزار كارش فرمايم روى ترش نكنذ لاجرم چنين تازه مانده‌ام ، و پسر من زنى دارذ كه ببعضى احوال با وى سازذ و ببعضى نسازذ لاجرم نيمه‌پير شذه است ، و پسر پسرم زنى سليطه دارذ كه به هيچ حال نسازذ و فرمان نبرذ ازين سبب عاجز و پير شذه است ، پاذشاه گفت از حال جو خبر دارى گفت دارم در فلان روزگار پاذشاهى عادل بوذ بعهد وى يكى زمينى به ديگرى فروخت مشترى گنجى در وى بيافت داورى بنزد پاذشاه بردند ، مشترى گفت من زمين خريذم گنج نخريذم بفرما تا گنج بازستانذ ، بايع گفت من زمين با گنج فروختم آن من نيست بازنستانم ، پاذشاه گفت دختر يكى بزنى به پسر اين ديگر دهيذ و زمين و گنج بذيشان دهيذ تا اگر از آن بايع باشذ و اگر از آن مشترى از ميان هردو بدر نروذ ، چنين كردند و اين زمين آن سال بجو بكشتند اين جو برآمذ ، پاذشاه فرموذ كه در جهان ببريذ
هامش
( 1 ) ن ا : از تو ( 2 ) در متن محو شده