يعنى كرّت آخرى ، مرتبهء اخير
( last of all - )
،
دست ، از دست بيفكنده
( 440 ، 10 ، 18 ) ، در اصطلاح خطّاطان حرفى را گويند كه دنبالش بريده نباشد بلكه دراز كشيده باشد ،
- ،
دستى زدن
( 400 ، 14 ) ، كنايه از حمله بردن و قوّت را به كار آوردن ، « با لشكر منصور دستى بزنند » ( تأريخ بيهقى ص 564 ) ،
- ،
دستى جامه
( 109 ، 8 ) - يك خلعت تمام از سر تا پا
a full - ) ( suit of clothes
« دستارى زرّين مرصّع بر سر او و دستى جامه پوشيده كه قيمت آن ده هزار دينار مغربى باشد » ( سفرنامهء ناصر خسرو ص 48 ) ، « از آن دو دست جامهء نيكو ساختم » ( ايضا ص 87 ) ،
دشخوار و دشخوارى
( 77 ، 1 : 101 ، 2 : 102 ، 10 : 160 ، 13 : 174 ، 1 و غير آن ) - دشوار و دشوارى ، بسيار مكرّر در تفسير قرآن ( نسخهء كمبريج ) ،
دقّ مصرى
( 302 ، 6 ) ، نوعى از پارچهء باريك و قيمتى كه ظاهرا در مصر مىبافتند ، ر ك به مرزباننامه ( 237 ، 10 ) ، لباب الالباب ج 1 ( 212 ، 2 ) ، ج 2 ( 11 ، 17 ) ،
دل ، در دل گنجيذن
( 356 ، 6 : 359 ، 10 ) بمعنى باور شدن ، « در دل دوستان نمىگنجيذ » يعنى دوستان باور نمىكردند ،
دنبال كسى داشتن
( 376 ، 19 ) و دنب كسى داشتن يعنى بدنبال رفتن ، در عقب رفتن ، تعاقب كردن ،
( to follow , to pursue - )
« و من يتّبع خطوات الشيطان و هرك دنب پيهاى ديو دارذ اى هرك دنب ديو دارذ در زنا افتذ » ( تفسير قرآن
f . 65 b
) ، « يتّبعهم الغاوون دنب ايشان دارند و پس ايشان روند بىراهان اى كافران » ( ايضا
f . 96 b
) ، « فاتّبعوا ما انزل اللّه دنب آن داريذ كه خذاى تعالى فروذ فرستاذه است » ( ايضا
f . 141 b
) ،