بر رسيذن
( 217 ، 9 : 218 ، 3 ) - پرسيدن و سؤال كردن ( برهان ) ، معلوم كردن
( to inquire )
، « از صورت حال برمىرسيذ و از اقامت و ارتحال مىپرسيذ » ( مقامات حميدى
f . 103 b
) ، « حكايات آن شهر بزرگوار شنيذه بوذم و از اندك و بسيار بر رسيذه » ( ايضا
f . 107 b
) ر ك نيز به مرزباننامه ( 198 ، 12 )
بر روند
( 444 ، 20 ) ، بر رفتن بمعنى پيش رفتن و پيشى گرفتن ( فرهنگ آنندراج فقط و از ساير فرهنگها فوت شده است ) ، « آب ايشان مد كند و چنان شود كه پندارند بازگشته است و به بالاى برمىرود » ( سفرنامهء ناصر خسرو ص 88 ) ،
بر زدن
( 430 ، 3 ، 5 ، 7 ، 14 ) - بر هدف زدن ،
به رسيدن
بمعنى تمام شدن ، ر ك به رسيدن ،
بريذ
( 343 ، 8 ) - باريد ( از باريدن ) ،
بزذ
( 333 ، 12 ) از مصدر بزيدن ( - وزيدن ) :
اين بس نباشدت كه چو باد صبا بزد * از بوى مشك زلفش تو روح پرورى
( لباب الالباب ج 1 ص 283 ) ، تبديل واو بباء موحّده در فارسى خيلى متداول است مثلا برزيدن - ورزيدن ، نبشتن - نوشتن ، بيران - ويران و غير آن ،
بسند آمدن
( 89 ، 19 ، 20 ) - كافى شدن
( to be sufficient )
،
بن دندان ، از بن سى و دو دندان
( 215 ، 19 ) - از ته دل ( فرهنگ فولرس ) ،
خورشيد زد علامت دولت به بام تو * تا گشت دولت از بن دندان غلام تو
( ديوان منوچهرى ص 193 ) ،