تخطي إلى المحتوى الرئيسي

راحة الصدور و آية السرور در تاريخ آل سلجوق ( فارسى ) — صفحة 436

مساهمون:

ص٤٣٦
كرد پيذا بصع تا باشذ * خالق خلق و صانع اشيا برسولان كه هاديان بوذند * بندگانرا ز شرك سوى هدا بمحمد رسول باز پسين * آنك او يافت قرب او ادنا « 1 » به دو صهر و بدوختن به دو سبط * كه پر از مهرشان دلست مرا كه تو باشى هميشه فرمان ده * همچو كيخسرو اى شه و دارا كس نبينم كه باشذش بجهان * از تو و نعمت تو استغنا گر نه لازم شذى ازين كفرى * گفتمى دست تست دست قضا گه دهذ روزى و گه استانذ * گه كنذ مرده گه كنذ احيا گر كنى حكم بر فلك كه مگرد * بنجنبذ ز جاى چرخ دوتا شاذ باش اى شهى كه هفت اقليم * به تو نازند در صباح و مسا كف راذ تو گاه بخشش زر * نخورذ ذرّهءى غم فردا حاكم خوذ نديذ كرّهء خاك * مثل تو قاهرى بعقل و ذكا هرچ از دور گنبذ گردون * هست با ترس و بيم و خوف و رجا تا نگيرذ در ترا ملجا * نرهذ ذرّهءى ز دست بلا دردمندان فقر را بجهان * كف راذ تو مرهمست و دوا ابر و بحر ارچه در سخا سمرند * هم نباشند شاه را همتا شه بخروار زر همى بخشذ * ابر كى اين‌چنين كنذ حاشا ابر از آن آب مىشوذ شب و روز * پيش زر بخش دست تو ز حيا كآنچ دستت بلحظه مىبخشذ * ندهذ بحر سالها كسرا همه كامى بيابى از عالم * فتح و اقبال ضامنند و گوا مهر مهر تو دارذ اندر دل * مه بنام تو مىزيذ حقّا هركجا در وجود آدميى است * مرد و زن پير و كوذك و برنا حاكم خوذ ترا همى خواهند * خصم را گو ز ديذه خون پالا سرورا نو عروس شعر رهى * كه به آمذ ز زهرهء زهرا
هامش
( 1 ) قر ، 53 ، 9