كرد پيذا بصع تا باشذ * خالق خلق و صانع اشيا
برسولان كه هاديان بوذند * بندگانرا ز شرك سوى هدا
بمحمد رسول باز پسين * آنك او يافت قرب او ادنا « 1 »
به دو صهر و بدوختن به دو سبط * كه پر از مهرشان دلست مرا
كه تو باشى هميشه فرمان ده * همچو كيخسرو اى شه و دارا
كس نبينم كه باشذش بجهان * از تو و نعمت تو استغنا
گر نه لازم شذى ازين كفرى * گفتمى دست تست دست قضا
گه دهذ روزى و گه استانذ * گه كنذ مرده گه كنذ احيا
گر كنى حكم بر فلك كه مگرد * بنجنبذ ز جاى چرخ دوتا
شاذ باش اى شهى كه هفت اقليم * به تو نازند در صباح و مسا
كف راذ تو گاه بخشش زر * نخورذ ذرّهءى غم فردا
حاكم خوذ نديذ كرّهء خاك * مثل تو قاهرى بعقل و ذكا
هرچ از دور گنبذ گردون * هست با ترس و بيم و خوف و رجا
تا نگيرذ در ترا ملجا * نرهذ ذرّهءى ز دست بلا
دردمندان فقر را بجهان * كف راذ تو مرهمست و دوا
ابر و بحر ارچه در سخا سمرند * هم نباشند شاه را همتا
شه بخروار زر همى بخشذ * ابر كى اينچنين كنذ حاشا
ابر از آن آب مىشوذ شب و روز * پيش زر بخش دست تو ز حيا
كآنچ دستت بلحظه مىبخشذ * ندهذ بحر سالها كسرا
همه كامى بيابى از عالم * فتح و اقبال ضامنند و گوا
مهر مهر تو دارذ اندر دل * مه بنام تو مىزيذ حقّا
هركجا در وجود آدميى است * مرد و زن پير و كوذك و برنا
حاكم خوذ ترا همى خواهند * خصم را گو ز ديذه خون پالا
سرورا نو عروس شعر رهى * كه به آمذ ز زهرهء زهرا
هامش
( 1 ) قر ، 53 ، 9