ضرورتى برخاست پس چنان باشذ كه گوسفندى را شكم بركنذ حلال نبوذ و اگر گوسفند را ذبح كنذ و سگ در جهذ و بعضى بخورذ يا از ابتدا سگ خون صيد بخورذ و پس ذبح كنذ حلال بوذ ، و اگر مسلمانى سگ يا يوز بصيد فرستذ و مغى بانگ برو زنذ تا تيزتر بشوذ و سگ تيزتر شوذ و صيد بگيرذ حلال بوذ ، و اگر سگ خوذ بصيد روذ و مغى بانگ برو زنذ و صيد بگيرذ و بكشذ نتوان خوردن ، و اگر مسلمانى بانگ بر زنذ و نام خذاى برذ و سگ از آواز مسلمان تيز بروذ و صيد بگيرذ حلال بوذ اگرچه او سگ را بر نياغاليذ ، و اگر بآواز مسلمان هيچ قوّت نگيرذ حلال نبوذ الّا اگر زنده دريابذ و ذبح كنذ ، و اگر اين سگ يا يوز عادت دارذ كه كمين كنذ پس ناگاه بصيد جهذ روا باشذ كشتار او خوردن امّا اگر عادت ندارذ يا به چيزى مشغول شوذ چون صيد نزديك آيذ بجهذ و بگيرذ نشايذ خوردن تا ذبح نكنند ، و اگر صيدى را بگيرذ و مجروح كنذ و بروذ و برفور ديگرى را بگيرذ هردو حلال بوذ امّا اگر ساعتى برين يكى بنشينذ و پس بروذ و ديگرى را گيرذ حلال نبوذ ، و اگر تيرى بيندازذ و از صيد بگذرذ و بر يكى ديگر آيذ هردو حلال بوذ ، هميشه اوقات خذاوند عالم پاذشاه بنى آدم سلطان قاهر طرب فزايى و مجلسآرايى و نشاط فرمايى باذ و بار و شكار كار روزگار اين جهاندار باذ و تيرانداختن و گوى باختن و اسپ تاختن كه بر پهلوانان جهان بذان سبق برده است تفرّج خاطر مبارك ، و دعاگوى دولت را توفيق باذ كه متنزّه او را هرروز داستانى و نادرهء زمانى موشّح بمدح و القاب همايون او به خدمت مىآرذ تا سلطان اوقات بذان مىگذارذ و بخدمتگارى پس ازين دعاگوى نام زنده مىدارذ ، ملك تعالى دامن دولت اين پاذشاه در گريبان ابد دوخته داراذ و چشم زخم چرخ غدّار ازين روزگار بدور باذ بمحمّد و عترته الطّاهرين و اصحابه الغرّ الزّاهرين ، مؤلّف كتاب راست :
دوش كز گنبذ كره سيما * مهر پنهان ببوذ و مه پيذا