پاسبان در تو هندو چرخ * اين همى كرد گاه زخمه ادا
كه جهان از تو اى غياث الدّين * روشنى يابذ و زمانه ضيا
قاضى سقف ششّمين كه ازو * همه كس را سعادتست الّا
حكم مىكرد بر جهان كه همه * زير فرمان بوذ ترا بسزا
شحنهء پنجمين فلك مرّيخ * خورد سوگندها به پاك خذا
كه هر آنكو ز حكم و فرمانت * سر بپيچذ كنم ز تنش جذا
شاه چارم فلك منوّر روز * كه همى بوسذ آستان ترا
گفت جاويذ بر جهان اى شه * حكم و فرمان روانت باذ و روا
مطرب خوش نوا كه صفّ سوم * هست از الحان او بهشتآسا
مىزذ اى شه كه جاوذان باذى * در سماع و نشاط روحافزا
كاتب گنبذ دوم ز فلك * كرد منشور اينچنين شاها
كه نديذند در هزاران دور * مثل تو سرورى زمين و سما
ماه كز رشك يار من باشذ * تنگ دل زرد روى و پشت دوتا
گفت كآنجا كه نيست فرمانت * نرسذ روشنىّ من آنجا
مادح تو كه مثل خويش نديذ * در هنرهاى گونهگون امّا
چونك طالع ندارذ از دنيا * بينذ اندر جهان هميشه عنا
خورد سوگندها بذانك دهذ * روحها را بكالبذ ماوا
آنك از دوذ كرد در شش روز * هفت سقف كبوذ بر سرما « 1 »
و آنك بنهاذ هفت توذهء خاك * بر لب آب از كف دريا
و آنگهى چار طبع پيذا كرد * خاك و آتش چو آب و باذ هوا
نرگس شوخ ديذه را مىداذ * تا كنذ عربده بفصل شتا
لطف در گل نهاذ تا بلبل * باشذ از عشق او چو من شيدا
سوسن ده زبان گنگ صفت * چونك عاشق نبذ نشذ گويا
وين دگر ميوهاء گوناگون * كه ازيشان بهار راست بها
هامش
( 1 ) درين بيت اشاره است به قر ، 41 ، 10 - 11