تخطي إلى المحتوى الرئيسي

راحة الصدور و آية السرور در تاريخ آل سلجوق ( فارسى ) — صفحة 435

مساهمون:

ص٤٣٥
پاسبان در تو هندو چرخ * اين همى كرد گاه زخمه ادا كه جهان از تو اى غياث الدّين * روشنى يابذ و زمانه ضيا قاضى سقف ششّمين كه ازو * همه كس را سعادتست الّا حكم مىكرد بر جهان كه همه * زير فرمان بوذ ترا بسزا شحنهء پنجمين فلك مرّيخ * خورد سوگندها به پاك خذا كه هر آنكو ز حكم و فرمانت * سر بپيچذ كنم ز تنش جذا شاه چارم فلك منوّر روز * كه همى بوسذ آستان ترا گفت جاويذ بر جهان اى شه * حكم و فرمان روانت باذ و روا مطرب خوش نوا كه صفّ سوم * هست از الحان او بهشت‌آسا مىزذ اى شه كه جاوذان باذى * در سماع و نشاط روح‌افزا كاتب گنبذ دوم ز فلك * كرد منشور اين‌چنين شاها كه نديذند در هزاران دور * مثل تو سرورى زمين و سما ماه كز رشك يار من باشذ * تنگ دل زرد روى و پشت دوتا گفت كآنجا كه نيست فرمانت * نرسذ روشنىّ من آنجا مادح تو كه مثل خويش نديذ * در هنرهاى گونه‌گون امّا چونك طالع ندارذ از دنيا * بينذ اندر جهان هميشه عنا خورد سوگندها بذانك دهذ * روحها را بكالبذ ماوا آنك از دوذ كرد در شش روز * هفت سقف كبوذ بر سرما « 1 » و آنك بنهاذ هفت توذهء خاك * بر لب آب از كف دريا و آنگهى چار طبع پيذا كرد * خاك و آتش چو آب و باذ هوا نرگس شوخ ديذه را مىداذ * تا كنذ عربده بفصل شتا لطف در گل نهاذ تا بلبل * باشذ از عشق او چو من شيدا سوسن ده زبان گنگ صفت * چونك عاشق نبذ نشذ گويا وين دگر ميوهاء گوناگون * كه ازيشان بهار راست بها
هامش
( 1 ) درين بيت اشاره است به قر ، 41 ، 10 - 11