رخ نهذ مه بر نشان نعلها * مهر بوسذ صورت مسمارها
شذ مقر بر معجز اقبال تو * عاجزآسا آنك كرد انكارها
خاروار افتاذ بر خاك درت * دشمنانت را ز سر دستارها
تا نبرّى از زمين ببخش « 1 » بقهر * حاسدت خواهذ ز تو زنهارها
از ورقهاى كرم آيات مدح * بلبلان خوانند در گلزارها
راست كرده زير و بم مرغان همه * مدح تو در پردهء منقارها
نيستت انديشه در خور حزم تو * پى برذ خوذ بر سر كردارها
سعى كى « 2 » حاجت بوذ كاقبال تو * بر تو خوذ آسان كنذ دشوارها
بر غياث الدّين عادل وقف گشت * ملك گيتى تا به دريا بارها
چشم زخمى چند روزى گر رسيذ * چرخ را بوذ اندر آن اسرارها « 3 »
تا دهذ هر دم ترا اقبالها * تا كنذ بر تو ز لطف ايثارها
بلعجب برهم زذى ناموسها * نيك بشكستى همه بازارها
شهر مىكرد آرزوى ديذنت * تا شوذ خرّم در و ديوارها
شهر قونيّه دگر ره تازه كرد * از مكان عالى استظهارها
امن را گو خانه روشن كن به تو * عدل را گو مىستان ادرارها
تخت طغرل نيز مشتاق تو گشت * ز آن نويسذ سوى تو طومارها
چون توى نآورد شاهى عادلى * اندر اقران دور استمرارها
خسروا شاها دعاگو بندهءيست * كرده بر ورد دعا تكرارها
خواسته جاه تو در محرابها * جسته اقبال تو در افطارها
باز شعرى گفتهام كز شرم او * سرخ گردذ چهرهء گلنارها
كى شوذ پوشيذه بر تو سرورا * كاين دو خدمت را بوذ مقدارها
تا ز ابر آيذ زمين را آبها * تا نمايذ سبزه بر كهسارها
هامش
( 1 ) ن ا : بنحس
( 2 ) ن ا : كه
( 3 ) درين بيت اشاره است بهزيمت كيخسرو از برادر خود ركن الدّين سليمانشاه و جلاء و غربت او از سنهء 596 تا 600 ، ر ك براى شرح كيفيّت آن به مختصر سلجوقنامه ( ص 7 و ما بعد )