و صوفيان را سرزنش كردندى كه مباحىاند هرچ يابند بخورند اين ساعت بحقيقت مباحى تركان و اسپاهيانند در عراق كه بر هيچ ابقا نمى كنند و خون و مال مسلمانان ميخورند و حلال مىدارند و آب از سر درويش گذشت ، شعر :
روزگاريست كه جز ديذه به آب * هيچكس آتش دردى ننشاند
مردم ديذه در آبند و ليك * آب در ديذهء مردم بنماند
ملك تعالى شهريار كامگار و صاحب قران روزگار و سايهء كردگار كه خوذ را باستقلال بمنصب كمال رسانيذ و بپيرايهء عدل و حليهء حكمت محلّى و مزيّن گشت و بمراتب عليّه و مدارج سنيّه رسيذ مستحقّ تاج و تخت و اقبال و بخت شذ و در باغ دانش و فضل شگوفه و ازهار عدل ظاهر كرد و بكمال كفايت و جمال كياست آراسته گشت خذاوند عالم سلطان اعظم شاهنشاه معظّم مالك رقاب الامم مولى العرب و العجم سلطان السلاطين المؤيّد بتأبيد ربّ العالمين الواثق بنصر اللّه الحاكم بامر اللّه ملاذ الثّقلين وارث ملك ذى القرنين ابو الفتح كيخسرو غياث الدّين را وارث اين ملك گرداناذ و رايت دولت او بذين طرف رساناذ كه عراق را از طغرل و ارسلان و سنجر و سليمان و ملكشاه و الب ارسلان ياذگارست تا بفرّ اين بخت جوان بهار جهان باديذ آيذ و زنگ خزان بزدايذ ،
اين قصيده شرف مدّاحى پاذشاه گفتم
اى زمين را داشته تيمارها * داذه بر فضل تو چرخ اقرارها
اى بدست تو زمام امرها * وى برأى تو نفاذ كارها
آستانت را ز روى بندگى * بوسه داذه شاه گردون بارها
پاك ذات عاطرت از عيبها * دور عرض طاهرت از عارها
آسمانرا بنده گيرذ آن زمين * كاسپ تو بر وى كنذ رفتارها