گردذ و بر معظمات امور ظفر [ يابذ ] ، شعر :
به قدر الكدّ تكتسب المعالى * و من طلب العلى سهر اللّيالى
و نديم بايذ كه از انواع علوم باخبر باشذ و مونس جان او دفتر ، مصراع : و خير جليس فى الزّمان كتاب « 1 » ، چه آدمى متهدّى از كتب است و تنزّه و تفرّج بذان توان جست كه مثل : نعم المحدّث الدّفتر ، و از جدّ و هزل كتب حظّ اوفر بايذ جست چه گفتهانذ شعر :
هزل همه ساله آب مردم ببرذ * جدّ همه ساله جان مردم بخورذ
و در مدّت امتداد عمر عالم از جملهء بنى آدم هر سخن كه ملفوظ گشت از هزل و جدّ و هر كلمه كه ملحوظ شذ چون به نظر صايب ببينى از حكمتى خالى نباشذ تا خواصّ و عوامّ بخوانند و نتايج حكم بتدريج در دلها راسخ و ثابت شوذ ، و گفتهاند در كوههاى هند داروهاست كه مرده زنده كنذ و رمز اين اشارت عبارت از كوهها علما كرده است و دارو سخن و مرده جاهل كه از استماع آن زنده شوذ و حيوة ابد علم يابذ ، بعضى بزرگان كلمات حكم بواسطهء قلم از زبان حيوانات و بهايم بأسماع رسانيذهاند و بعضى بواسطهء عاشق و معشوق چون ليلى و مجنون و مردم موزون سخنهاى آبدار در سلك گفتار كشيذه ، و كار ملك كه مدار عالم بر آنست و مطلوب كبار بنى آدم در روش چوبى چند تعبيه كرده تا خواصّ تعبيهء حكمت آن بدانند و عوامّ از روى لهو بذان روز گذرانند و آن شطرنج و نردست كه بنهاذند تا نديمان با پاذشاهان ببازند و تلقين ايشان كنند كه قلب و جناح و ميمنه و ميسرهء لشكر چون مىبايذ و چنانك از جانبى خصمى عدّت و ساز راست كرده است از جانب ديگر آن خصم هم غافل نيست هردو در رزم بحزم باشند ، و اين شطرنج حكماى هند نهاذند و بنوشروان عادل فرستاذند و بزرجمهر آن را بگشاذ و بر آن يك باب بيفروذ ، نوشروان
هامش
( 1 ) صدره : اعزّ مكان فى الدّنى سرج سابح ، و البيت للمتنبّى ( ديوان طبع بيروت ص 517 ) ،