تخطي إلى المحتوى الرئيسي

راحة الصدور و آية السرور در تاريخ آل سلجوق ( فارسى ) — صفحة 400

مساهمون:

ص٤٠٠
بنموذند و بجهانيذند و كرّ و فرّى مىكردند ، اتابك بو بكر از آذربيجان بيامذ و باصفهان رفت و ملك قسمت كرد ، همذان بملك ازبك داذ ككجه برى بوذ و اتابك او را يك بار گرفته بوذ مىگفت من اتابك را نبينم و بقوّت و شوكت مستظهر بوذ و بآلت و عدّت معتضد دلير و بىباك متهوّر و ماهر چنانك مهره از قفاى مار گرزه و شير شرزه بيرون گرفتى ، شعر :
سلكت و لو ما بين انياب ارقم * و خضت و لو ما بين كفّى غضنفر
شجاع و مبارز حرب‌دان و سلاح شناس چنانك پلنگ پيش او روباه لنگ آيذى ، لشكريان منقاد و فرمان بردار و بر اثر او دوان و با هر كسش نشان ، شعر :
از عهدهء عهد اگر برون آيذ مرد * از هرچ گمان برى فزون آيذ مرد
همه روز بر زبان مىراند كه پاذشاهى بر آل سلجوق طغرل و سنجر وقف نشذ و بريشان نماند و خوارزمشاه را فلك در خاك نشاند اگر بر ايلدكزيان نمانذ چه عجب ، اگر نان كه بشمشير دارم به من گذاشتند فهو المراد اگرنه دستى بزنيم هرچ باذا باذ ، مثل : اللّيل حبلى ليس يدرى ما يلد « 1 » ، مصراع « 2 » تا خوذ بچه زايذ اين شب آبستن ، من نيّت عدل كردم و روى به حق آوردم باشذ كه خذا كلاه از بهر من دوخته است ، شعر « 3 »
بسا فالا كه از بازيچه برخاست * چو اختر مىگذشت آن فال شذ راست چه نيكو فال زذ صاحب معانى * كه خوذ را فال نيكو زن چدانى بذ آيذ فال چون باشى بذانديش * چو گفتى نيك نيك آيذ همه پيش جهان نيمى ز بهر نيكناميست * دگر نيمه ز بهر شاذكاميست
هرگز جهان بكس وفا نكرد ، حكمت : الدّنيا ظلّ الغمام و حلم النّيام
هامش
( 1 ) من مزدوجة لابى الفضل السكرى المروزى ترجم فيها امثالا للفرس ( يتيمة الدّهر ج 4 ص 23 ) ، و صدره : احسن ما فى صفة اللّيل وجد ( 2 ) ن ا : شعر ( 3 ) از خسرو شيرين نظامى در « عتاب كردن خسرو با شيرين » ( خمسه ص 94 )