خسروا هست جاى باطنيان * قم و كاشان و آبه و طبرش
آب روى چهار يار بدار * و اندرين چار جاى زن آتش
پس فراهان بسوز و مصلحگاه « 1 » * تا چهارت ثواب گردذ شش
از كاشان مياجق بدر رى رفت و آوازهء در همذان مىداذ ، ملك ازبك و ككجه و ناصر الدّين آغوش و امير علم عزم در قزوين كردند تا با مياجق مصاف دهند ، ملك الامرا جمال الدّين اى ابه را بخواندند او نيامذ و گفت شما را ظلم مىگيرذ هركه بشما پيوندذ در صدمه آيذ و ظفر نيابذ البتّه من نيايم ، ملك ازبك گفت من از ظلم خبر نمىدارم شكايت ظلم از ككجه مىبايذ كرد ، ككجه گفت ظلم ايتغمش « 2 » مىكرد كه در همذان بارشاد قاضى زنجان هركجا منعمى بوذ مصادره فرموذ و چون از شهر بيرون آمذ بهر ديه كه رسيذ بفرموذ تا روستايى بيچاره را از خانه آواره كردند و هرچ در خانه بوذ غارت فرموذ و همچنين ديه ديه برمى داشت و عمارت نگذاشت ، شعر :
بنزديك او شرم و راى اندكيست * بچشمش بذ و نيك هردو يكيست
66 قدم در خطّهء اين خطا و دايرهء اين جفا او نهاذ و درين حال روى تدبير در آينهء تقصير مىبينذ امّا عاقلتر ازو در جوال افتعال غمّاز و نمّام شذهاند و بمحال عشوه و لاوهء ايشان مغرور گشته لاجرم لايم اعمال و عاذل افعال خوذ شذهاند ايتغمش سمت اختصاص و صفت اخلاص خذاوند ملك دارذ هرچ راى انور اقتضا كنذ در باب او تقديم فرمايذ ، شعر « 3 »
از هرچ شكوه تو برنجست * بردارش اگرچه كان گنجست
هامش
( 1 ) شايد مقصود همان جاى باشد كه ياقوت او را « مصلحكان » ( با نون اخير ) مى نويسد و آن محلّهء بوده است در رى و اللّه اعلم ،
( 2 ) هو ايضا من مماليك الاتابك بهلوان ، استولى على البلاد و كان شهما شجاعا ظالما ( ا آ ج 12 ص 128 ) ،
( 3 ) از مثنوى ليلى مجنون نظامى « در ختم كتاب » ( خمسه ص 277 و 278 )