و آن عوان « 1 » بذدين از مردم كتب ميخواست و ببهانهء كتب اموال حاصل مىكرد چه كس دفتر بىاضافت مالى نمىفرستاذ و اگر امتناعى ميرفت راه غمز متعيّن بوذ امّا سال بسر نبرد و آن مال نخورد و جان به مالك دوزخ سپرد ، شعر :
دهن گر بمانذ ز خوردن تهى * از آن به كه ناساز خوانى نهى « 2 »
( چو درويش نادان كنذ مهترى * بديوانگى مانذ آن داورى
توانگر كجا سخت باشذ به چيز * فرومايهتر شذ ز درويش نيز
چو خرسند باشى بداذ خذاى * توانگر شذى يك دل و پاك راى ) « 3 »
كسى كو برنج درم ننگرذ * همه روز او بر خوشى بگذرذ « 4 »
و در محرّم سنة اربع و تسعين [ و خمس ماية ] ملك ازبك را از دختر سلطان پسرى آمذ او را طغرل نام كردند و شهر آذين بستند و محلّها بياراستند ، امّا آن ظلم كه به پى آورد او در همذان بسنهء اربع و سنهء خمس رفت از همه سالها گذشته بوذ ، و درين تاريخ مياجق باصفهان رفت و لشكر خوارزمشاه را بجهانيذ و بكاشان رفت و حصار داذ ، و كاشيان حقيقت ملحدى و عصيان بجاى آوردند چهار ماه شهر بوى نداذند و با وى بىرسميهايى كردند كه شرح ممكن نباشذ و الانسان حريص على ما منع مياجق هرچند ايشان منع بيش مىكردند معتقدتر مىشذ و مىگفت اين شهر پناه را بشايذ ، عهدهاى بسيار و مواثيق بىشمار بكرد تا ايشانرا بدست آورد و در شهر شذ ، و ولايت كه او را خدمت كرده بوذند بغارتيذ و چون بر روى زمين چيزى نماند خانها مىشكافتند و زيرزمين مىكندند و خباياى زمين و كنوز دفين برمىآوردند چنانك مردم متعجّب ماندند كه ايشان در سرايى مىرفتند و چاهى مىكندند و بر سر گنجى راه مىبردند ، و در راوند كه مسقط الرّاس مؤلّف اين مجموعست بزرگى
هامش
( 1 ) ن ا : عوّان ( بتشديد واو )
( 2 ) شه ص 1104 س 12
( 3 ) ايضا ص 1603 س 17 ، 16 ، 20
( 4 ) ايضا ص 1714 س 9