و بهمذان تاختن كرد و بميدان شوّرين با امير علم و ابو الهيج سمين مقابله كرد ، دو روز بوذند و آوازهء مصاف مىداذند ، يك شب امير علم و ابو الهيج بگريختند و ببروجرد رفتند و مياجق طوفى بكرد و بازگشت كه ككجه و ناصر الدّين اغوش برى رفته بوذند و خزانهء مياجق برگرفته و كسانش را كه برى بوذند بكشته ، چون مياجق با رى شذ ايشان بجستند ، و در رجب سنة ثلاث و تسعين [ و خمس ماية ] ملك ازبك با همذان آمذ و اتابك بو بكر بهاء الدّين سنباط و شيشقاط و ناصر الدّين اغوش و ككجه را بهمذان به خدمت ملك ازبك فرستاذ ، ايالت بككجه داذند ظلمهايى كرد كه در ادراك وهم و اشراف فهم نيايذ ، خواستند كه او را معزول كنند ككجه گفت من بشمشير دارم از دست بنگذارم ، و توقيعش اللّه و شمشير بوذ ، و اتابك بو بكر استكشاف اسرار و استفسار اخبار عراق مىكرد ، از بطانهء خانه و خاصّهء آستانهء ملك كسى كه مقرّ اسرار و عيبهء هر كار بوذ از مطلع تا مقطع بگفت اتابك خشم گرفت ، بهاء الدّين سنباط خويشتن را معزول كرد و به خدمت اتابك رفت و حال معلوم گردانيذ ، اتابك پسر قاضى زين را بفرستاذ تا نيابت اتابك و وزارت ملك ازبك كنذ ، چون بهمذان رسيذ ده هزار دينار پيشكش كرد و هرروز اميرى بمهمان وى ميرفت خرجى عظيمش بيفتاذ ملك الامرا سيّد الوزراش مىنوشتند ، شعر « 1 »
پرستنده گر يابذ از شاه رنج * نگه كن كه با رنج نازست و گنج
چو از نعمتش بهره يا بى بكوش * كى دارى هميشه بفرمانش گوش
بفرمان شاهان نبايذ درنگ * نبايذ كى گردذ دل شاه تنگ
چگفت آن هنرجوى با ترس و هوش * چو مهتر شذى بندگى را بكوش
او را از آن عمل بيش از اسمى و رسمى حاصل نشذ كه پاذشاهى و شريعت دنيا و آخرتست ضدّان لا يجتمعان هرك دنيا بگذارذ و آخرت بدست
هامش
( 1 ) شه ص 1677 س 20 ، 17 ، 8