به تو فرستاذ « 1 » ، شعر « 2 »
مفرست پيام داذ جويان * الّا به زبان راستگويان
تا كار بنه قدم برآيذ * گر ده نكنى بخرج شايذ
هرجا كه قدم نهى فرا پيش * باز آمذن قدم بينديش
در قول چنان كن استوارى * كايمن شوذ از تو زينهارى
امير علم پياذه در ركاب ملك تا به خانه برفت و جمله بندگان و امرا روى بسراى اتابك آوردند ، و چون فتنه بنشست در شب دوّم ملك الامرا الغ باربك اى ابه رحمه اللّه رفت كه بر عهد بغداذيان اعتماد نداشت ، شعر « 2 »
بر عهد كس اعتماد منماى * تا در دل خوذ نيابيش جاى
كس را بخوذ از رخى گشوذه * گستاخ مكن نيازموذه
مشمار عدوى خويش را خرد * خار از ره خوذ چنين توان برد
در گوش كسى ميفگن آن راز * كآزرده شوى ز گفتنش باز
آن را كه زنى ز بيخ بركن * و آن را كه تو بركشى ميفگن
از صحبت آنكسى بپرهيز * كو باشذ گاه نرم گه تيز
هيچست بلى كه هيچ برزيست * آنكس كه درون او دو در زيست « 3 »
و مياجق درين حال با ملاحده خذلهم اللّه مكيدهء [ ى ] مىساخت ايشانرا چنان نموذ كه مرا بخوارزم راه نيست و ازبك بلشكرگاه بغداذ پيوست ازيشان نيز مخوف « 4 » مىباشم ميخواهم كه با شما عهدى باشذ كه در ميان شما امان يابم ، ايشان اين سخن بخوردند و ديهى با او پرداختند و جمعى از سران امراى ايشان پيش وى مىبوذند ، چو گستاخ شذ ايشانرا غافل كرد و بكشت و ديگر خلقى را در آن ولايت بكشت و غنيمت بسيار بياورد
هامش
( 1 ) ر ك به آا ج 12 ص 82 ،
( 2 ) از مثنوى ليلى مجنون نظامى « در ختم كتاب » ( خمسه طبع طهران ص 278 )
( 3 ) خمسه اين شعر را ندارد و مفهوم آن واضح نيست ،
( 4 ) كذا ايضا فى ن ا و الظّاهر : خائف ،