حق طلوع كرد استقامت مملكت به چهار كس جستند و كار ملك و دولت بذيشان مضبوط داشتند چنانك تخت به چهار پايه قايم شوذ ، اوّل قاضى عادل كه در امضاى احكام شرع رعايت جانب حق كنذ و بمحمدت و مذمّت خلق مايل نباشذ و ستايش خواصّ و نكوهش اعوام او را دامنگير نبوذ ، دوّم صاحب ديوانى كه داذ مظلوم از ظالم و انصاف ضعيف از قوى بستانذ ، و سوّم دستورى ناصح كه قانون بيت المال از حقوق خراج و جزية اليهود بوجه استقصا بستانذ و ظلم روا ندارذ ، چهارم و كلايى و حجّابى كه اخبار درست و راست انها كنند و از صدق نگذرند ، و تقوى كسى را دست دهذ و ميسّر و ممكن گردذ كه يا ديندارى بوذ كه از عذاب بترسذ يا كريمى كه از عار انديشذ يا عاقلى كه از عواقب پرهيزذ و گفته اند ، شعر :
بذ مكن كه بذ افتى * چه مكن كه خوذ افتى
چگفت آن خرذمند مرد دلير * چو از گردش روز برگشت سير
چو خواهى ستايش پس مرگ تو * خرذ باذ اى تاجور ترگ تو
هر آن مغز كو از خرذ روشنست * ز دانش همى بر تنش جوشنست
كس آن را نبرّذ مگر تيغ مرگ * شوذ موم از آن زخم پولاذ ترگ
بعد از آن خوارزمشاه را بضرورت سفر خوارزم بايست كردن و پسرش يونس خان را چشمها خلل كرده بوذ شنيذم كه همانروز كه پسر ملك مؤيّد « 1 » را ميل كشيذ يونس خان را آب سياه در چشم بگرديذ و پسر بزرگترين بتركيذ برنده « 2 » تن پوست بر تنش پاره و مىپچيذ « 3 » تا بدوزخ رسيذ ، شعر :
هامش
( 1 ) مقصود سنجرشاه بن طغانشاه بن مؤيّد اى ابه صاحب نشابور است ، به حكم خوارزمشاه چشمهاى او را ميل كشيدند در خوارزم و سبب و كيفيّت آن در تاريخ جهانگشاى جوينى ( ج 2 ص 36 ) مسطور است ،
( 2 ) كذا و لعلّه « بزنده » و شايد مقصود از « بزنده تن » يعنى در حالى كه او هنوز زنده بود ،
( 3 ) كذا فى ن ا و پچيدن لغتى است در پيچيدن ،