تخطي إلى المحتوى الرئيسي

راحة الصدور و آية السرور در تاريخ آل سلجوق ( فارسى ) — صفحة 384

مساهمون:

ص٣٨٤
اهل هنر بزرگ زاذه و سرور عماد الدّين عكرمه كذخذاى حسام الدّين تزمش گفت من بروم و احوال بدانم ، برفت و پسر صالح را با فرمانى بياورد مردم باور نمىداشتند و عوام قصد كشتن او كردند كه تو زن و مال مسلمانان در دست مياجق مىنهى ، ركن الدّين حافظ بر سر منبر رفت و سوگند خورد كه خوارزمشاه بكوشكست ، پسر علم الدّين خطيب همذان و براذر دعاگوى و چند مفرد از آن سلطان و پسر قاضى وجيه و صلاح معرّف و صدر الدّين كرمانى بلشكرگاه رفتند و خوارزمشاه را دست بوس كردند ، صدر الدّين كرمانى را شناخت گفت الحمد للّه كه مرا زنده بديذى ، او خدمت كرد و از زبان مردم عذرها خواست و زبانرا بثنا بياراست و گفت شهريان را گمانست كه مياجق عاصى است ، خوارزمشاه را خوش آمذ و دلخوشيها داذ و گفت ما مراعات ايمّه بهتر از عراقيان كنيم و منادى فرموذ كه كس را با كس كار نيست و اگر از لشكر ما كسى ناواجبى كنذ از جانب ما بكشتن او مأذون‌اند ، مردم بشارت زذند و خرّمى كردند و خوارزمشاه اسيرانى را كه از بغداذ گرفته بوذند خلعت داذ و گفت ما نيز بندهء امير المؤمنين ايم اگر خواهند اينجا باشند اگر نه برويذ « 2 » ، و جمال الدّين على براذر زاذهء امير بار ظلمى و غارتى بيش از حد در ولايت كرده بوذ بر درختش فرموذ بستن و صذ چوب زذن ، و غلّات رد فرموذ و او بلعجب بوقلمونى و طرفه معجونى بوذ هرجا كبوذى از غايت كفايت بسر بيفتاذى كارها بپروردى امّا بزيان بردى ، شعر « 1 »
چنين گفت داناى با داذ و مهر * كه يكسر شگفتست كار سپهر يكى مرد بينيم با دستگاه * كلاهش رسيذه بابر سياه كه او دست چپ را ندانذ ز راست * ببخشش فزونى ندانذ ز كاست يكى گردش آسمان بلند * ستاره بگويذ كه چونست و چند فلك رهنمونش به سختى بوذ * همه بخش او شور بختى بوذ
هامش
( 1 ) شه ص 1718 س 22 - 26 ، ( 2 ) كذا و الظّاهر : بروند ،