كرد و او را آزرد و الشّرّ قديم ، شعر « 1 »
اعلّمه الرّماية كلّ حين * فلمّا اشتدّ ساعده رمانى
چو خوارزمشاه رسولانرا بطالعى ميمون و اخترى همايون بفرستاذ دار الملك همذان بيونس خان داذ و ملك چغر را در خدمت بداشت و صدر وزّان « 2 » را قضا داذ و بمطالعت مملكت اصفهان حركت كرد ، صدر وزّان را يونس خان استقبال كرد و بسراى صتماز فروذ آورد ، و مجد الدّين علاء الدّولة از ميان ايوه بهمذان آمذ در خفيه مىبوذ يونس خان بمواعيد خوب او را بدست آورد و بگرفت و باصفهان فرستاذ بپذر بمواضعهء صدر وزّان كه از وى مخوف « 3 » بوذ تا ممكّن شذ و قضايى بعظمت كرد ، و روز عيد اضحى جملهء اسفهسلاران و ايمّهء شهر را با خوذ برنشاند و بمصلّى رفت و مردم را با وثاق خوذ برد و خوان ملوكانه نهاذ و قنديلى نقرهگين از آن جامع همذان برگرفت و بهزار دينار برهن كرد و خرج خوانش رفت و خزى و نكال و وزر و و بال عاجلا و آجلا به گردن بدوزخ برد ، آن خوردنى رنود بغارت كردند و او دبّوس مالك مىخورد قنديل جامع غلّ آتشين شذ و در گردن آن اشعرىّ ملعون بماند ، شعر :
ز تو نام بايذ كه مانذ نه ننگ * بذين مركز خشك و پرگار تنگ « 4 »
از انديشه گردون مگر نگذرذ * ز رنج تو ديگر كسى برخورذ « 5 »
عراق بايمّهء بذدين و ظالمان تركان بذين رسيذ كه بيرون از آنك اعمال ديوانى را رعايت نمىكردند « 6 » امور شرعى از قضا و تدريس و توليت و نظر اوقاف هم باقطاع كردند و در هر شهرى چنين بىديانتان را مستولى
f . 15 b
كردند ، و چون فتح بلاد اسلام بر دست لشكر دين ببوذ و صبح ملّت
هامش
( 1 ) ر ك بص 233 ح 7 در سابق و نيز لسان العرب در س د د ،
( 2 ) هو صدر الدّين محمّد بن الوزّان رئيس الشّافعيّة بالرّى . . . قتله الملاحدة بالموت فى سنة 595 ( آا ج 12 ص 100 ) ،
( 3 ) كذا فى ن ا و الظّاهر : خائف ،
( 4 ) شه ص 1304 س 17 ،
( 5 ) ايضا ص 946 س 3 ،
( 6 ) ن ا اينجا يك واو زيادى دارد ،