و خوارزمشاه فرموذ كه اگر عراقيى كلاه خوارزمى دارذ سرش برگيرند چه ايشان ببهانهء خوارزمى غارت مىكنند ، او عدل مىفرموذ امّا كس نمى شنوذ ، و تا خوارزمشاه بهمذان بوذ مجير بغداذى « 1 » برسالت از دار الخلافة بيامذ او چند تا اصلس در پاى اسپش افگند و طبقى زر نثار كرد و احترامى نيكو فرموذ و قيام نموذ ، و چون مجير گفت امير المؤمنين مىپرسذ خوارزمشاه برخاست و خدمت كرد و شرايط تعظيم و تبجيل بجاى مى آورد ، و چون مجير الدّين پيغام بگزارد كه امير المؤمنين مىگويذ معيشتى پذر و جدّت از ما داشتند ترا مسلّم داشتهايم در سابقه بذان قانع باش و گرد فضول مگرد اگر نه بخروج تو محضرى كنم و در بلاد بغزا برخيزند و خونها بريزند ، خوارزمشاه جواب داذ كه حكم امير المؤمنين را باشذ و من شحنهام از قبل او و دشمن بسيار دارم و از همه بيشم و بىلشكرى
f . 150 a
نمىتوانم بوذ صذ و هفتاذ هزار عنان صاحب ديوان عرض در قلم آورده است از حواشى ما اين لشكر را بذان نان پاره كار برنمىآيذ انعام كنذ و خوزستان به من ارزانى دارذ تا حواشى ما را كفافى تمام بوذ ، مجير باز گشت دوّم روز بوثاق از دنيا رحيل كرد ، مردى فصيح زبان با وى بوذ شهاب خوارزمى را با وى روانه كرد « 2 » ، مثل : من اعان ظالما سلّطه اللّه عليه ، شعر « 3 »
ز دانا تو نشنيذى آن داستان * كه دانا زذ از گفتهء باستان
كه گر بر برت بچّهء نرّ شير * شوذ تيز دندان و گردذ دلير
چو سر بركشذ زوذ جويذ شكار * نخست اندر آيذ ز پروردگار
آن دليرى كه امير المؤمنين او را داذ و بال او شذ اوّل جرأت با وى
هامش
( 1 ) هو مجير الدّين ابو القاسم محمود بن المبارك البغدادى الفقيه الشّافعى مدرّس المدرسة النّظاميّة ببغداد ( ا آ ج 12 ص 81 )
( 2 ) يعنى خوارزمشاه روانه كرد ( به خدمت خليفه ظاهرا ) ، و مقصود از شهاب خوارزمى گويا شهاب الدّين مسعود خوارزمى حاجب خوارزمشاه است ، ( ر ك به تاريخ جهانگشاى جوينى ج 2 ص 45 )
( 3 ) شه ص 1222 س 9 - 11