بدينور رسيذ و مياجق بساوه و اموال از ميانهء عوام و روستايى و كرد تاراج مىبردند ، ناگاهى مياجق بكوشك خوارزمشاه نزول كرد و مؤيّد الدّين را از گور برآورد و سر جذا كرد و بخوارزمشاه فرستاذ « 1 » ، و اميرى در شهر آمذ تا از ركن الدّين حافظ استكشاف حالى كنذ عوام گفتند بگرفتن او آمذست خيلتاشان او را بكشتند و آن امير بجست و بمياجق پيوست ، شعر « 2 »
نگر تا ندارى دلت مستمند * كه تا بذ چنين بوذ چرخ بلند
يكى را بجنگ اندر آيذ زمان * يكى با كلاه كيى شاذمان
تن مرده با كشته يكسان بوذ * زمانى طپذ بازش آسان بوذ
نيرزذ همىزندگانى بمرگ * درختى كه زهر آورذ بار و برگ
مياجق رسولان را به شهر فرستاذ و گفت بر سلطان عصيان مكنيذ و از شهر و ولايت بترسيذ كه بسوزانذ ، مردم گفتند ما تا سلطانرا نبينيم شما را در شهر راه ندهيم ، مياجق شهر را در حصار گرفت و مردم جنگ مى كردند جمله چهارپاى روستا بغارت داذ و حال معلوم گردانيذ بخوارزمشاه ، بسه روز بدر همذان راند و بكوشك خوذ فروذ آمذ ، روز دوشنبه نوزدهم ماه شعبان سنة اثنتين و تسعين [ و خمس ماية ] بار داذ و رسولان را بهمذان فرستاذ و گفت كه اگر باور نمىداريذ معتمدان را فرستيذ تا مرا ببينند و شهر بدهند اگر نه بستانم و خاكش بردارم ، [ شعر ] :
چو دريا بموج اندر آيذ ز جاى * ندارذ دم آتش تيزپاى « 3 »
درخشيذن ماه چندان بوذ * كه خورشيذ رخشنده پنهان بوذ « 4 »
سر تيرگى اندر آيذ بخواب * چو تيغ از ميان بركشذ آفتاب
از شهركس نمىيارست رفتن ، جوانى با دانش و دها و فضل و ذكا از
هامش
( 1 ) آ ا ج 12 ص 73 ،
( 2 ) شه ص 189 س 4 - 6 ،
( 3 ) شه ص 337 س 23 ،
( 4 ) ايضا ص 832 س 6 ،