از آن امير المؤمنين است كسى كباشذ كه ملك دارذ ، بضربت عزراييل جهانيان بياسوذند
وَ كَفَى اللَّهُ الْمُؤْمِنِينَ الْقِتالَ
« 1 » برخواندند ، و مال مصالح بدور او قانونى شذ ، و چه دون همّت پاذشاهى بوذ كه بمال ايتام و سيم بيوه رغبت نمايذ كه چون بپاذشاهى عالم سير نشذ به غصب اموال و ضياع ايتام هم سير نشوذ ، شعر :
( بهركار فرمان مكن جز بداذ * كه از داذ باشذ روان تو شاذ
اگر زيردستى شوذ گنجدار * تو او را از آن گنج بىرنج دار ) « 2 »
( هر آنگه كت آيذ ببذ دسترس * ز يزدان بترس و مكن بذ بكس
كه تاج و كمر چون تو بينذ بسى * نخواهذ شذن رام با هركسى ) « 3 »
هر آنكو جهانرا بنام بلند * بكويذ نباشذ برفتن نژند « 4 »
و قواعد آن مملكت واهى باشذ و خلل باوساط و اذناب و حواشى آن راه يابذ چون بافاضت عدل و ثبات عزم و نفاذ حزم مستحكم و استوار نبوذ ، آن مادّهء فتنه را در شب بدروازهء شوّرين دفن كردند و پنهان مىداشتند ، چون مياجق را ازين حال خبر شذ الاقى بدوانيذ و خوارزمشاه را بياگاهانيذ تا بتعجيل با دو سه هزار سوار بدر رى راند و مياجق بدر همذان آمذ ،
f . 149 a
لشكر بغداذ مرگ ويرا « 5 » ظاهر نمىكردند و بر مصاف مصرّ بوذند ، شعر « 6 »
اگر چند نرمست آواز تو * گشاذه كنذ روز هم راز تو
لشكر بغداذ از كوشك خوارزمشاه نمىجنبيذند ، مياجق با پس نشست تا لشكر بر اثرش براند ، او رجعتى كرد و مصافى سخت رفت ، چند بار مياجق شكسته شذ و لشكر ايوه « 7 » ثقل و بنه از جانبين در پيش كردند و برفتند ، بغداذيان تنگ « 8 » شذند مياجق چيره گشت و هزيمت بغداذيان
هامش
( 1 ) قر ، 33 ، 25 ،
( 2 ) شه ص 1765 س 5 ، 7 ،
( 3 ) ايضا ص 202 س 25 - 26 ،
( 4 ) ايضا ص 243 س 22 ،
( 5 ) ن ا : واير
( 6 ) شه ص 1684 س 11 ،
( 7 ) ن ا : ابوه ،
( 8 ) او لعلّه : تنك ،