ايّام بوس و نحوس درگذرذ بگوشهء [ ى ] مىبايذ رفتن و بنشستن ، راى اين بوذ قتلغ اينانج نشنيذ و برى رفت ، شعر « 1 »
كليذ فتح راى آمذ پديذست * كه راى آهنين زرّين كليذست
ز صذ شمشيرزن راى قوى به * ز صذ قالب كلاه خسروى به
برايى لشكرى را بشكنى پشت * بشمشيرى يكى يا ده توان كشت
چون برى رسيذ از مخلّفات سراج الدّين قيماز صذ و شصت هزار دينار بر گرفت و اسباب و تجمّل ساخت و طمع ملكى كه قسمت او نبوذ مىكرد ، شعر :
دل مرد طامع بوذ پر ز درد * بگرد طمع تا توانى مگرد « 2 »
كرا آرزو بيش تيمار بيش * بكوش و بپوش و منه آز پيش « 3 »
به چيزى ندارذ خرذمند چشم * كزو باز مانذ بپيچذ ز خشم
بدل نيز انديشهء بذ مدار * بذانديش بذدل بوذ روزكار
محمّد خان و مياجق و چند كس از خوارزميان بسمنان و دامغان بوذند از قتلغ اينانج عهد خواستند كه به خدمت پيوندند ، مواثيق بستند و بيامذند و چنان نموذند كه ما با تو يكدليم و از خوارزمشاه مستشعر ، و دوستى و تودّد مىنموذند و زبان نگه مىداشتند ، مثل : قوّم لسانك تسلم و قدّم احسانك تغنم « 4 » ، شعر « 5 »
ز دشمن مكن دوستى خواستار * وگر چند خوانذ ترا شهريار
درختى بوذ سبز و بارش كبست * اگر پاىگيرى سرآيذ بدست
و دختر سلطان زن يونس خان با ايشان اين مكيده ساخته بود كه قصاص پذر از قتلغ اينانج بازخواهذ ، خوارزميان با قتلغ اينانج راى زذند كه
هامش
( 1 ) از خسرو شيرين نظامى ، ( خمسه طبع طهران ص 84 ) ،
( 2 ) شه ص 1458 س 13 ،
( 3 ) ايضا ص 1418 س 5 ،
( 4 ) فقf . 12 a( 5 ) شه ص 1423 س 14 - 15 ،