چو اندر جهان كام دل يافتى * رسيذى بجاى كه بشتافتى « 1 »
مكن آزرا بر خرذ پاذشا * كه دانا نخوانذ ترا پارسا « 2 »
روافضه عليهم اللّعنة و عزّ الدّين نقيب كه سر و سالار رافضيان بوذ محلّها [ ى ] ايشانرا دروازها بگشوذ و لشكر بغداذ در رى رفتند و بيشتر
f . 147 b
لشكريانرا بكشتند و غريب و شهرى را بغارتيذند « 3 » ، و آن بىرحمى در بلاد اسلام كس نكرده بوذ كه بر خون و مال مسلمانان هيچ ابقا نكنند ، شعر :
مباذا كه بيداذى آيذ ز شاه * كه گردذ زمانه سراسر تباه
چو بيداذگر شذ جهاندار شاه * نتابذ ببايست خورشيذ و ماه « 4 »
همه خوبى و داذ جوييذ بس * كه گيتى نمانذ هميشه بكس « 5 »
نمانذ هماننده جاويذ كس * ترا توشهء راستى باذ و بس « 6 »
قتلغ اينانج و سران امراى عراق جريده بجستند بدر شهر آبه خلجى قشطه نام شحنه بوذ با دو سه كرد بذيشان بازخوردند بيم بوذ كه جملهء امراى عراق را بكشند چه هريك با دو سه خاصگى بر گوشهء [ ى ] ايستاذه بوذند ، سراج الدّين قيماز و نور الدّين قرا در صدمه آمذند و كشته شذند و ديگران جان ببردند ، شعر :
اگر جان تو بسپرذ راه آز * شوذ راه بىسوذ بر تو دراز « 7 »
پشيمانى افزون خورى ز آنك مست * بشب زير آتش كنذ هردو دست
( چه مان گنج و تخت و چه مان رنج سخت * ببنديم ناكام هرگونه رخت
نه اين پايدارذ بگردش نه آن * سرآيذ همه نيك و بذ بىگمان ) « 8 »
سراى سپنجست هر چون كى هست * بذو اندرون شاذ نتوان نشست
هامش
( 1 ) شه ص 1793 س 4 ،
( 2 ) ايضا ص 1856 س 4 ،
( 3 ) آ ا در حوادث سنهء 591 ( ج 12 ص 73 ) ،
( 4 ) شه ص 1515 س 21 ،
( 5 ) ايضا ص 1458 س 24 ،
( 6 ) ايضا ص 1595 س 4 ،
( 7 ) شه ص 1175 س 11 ،
( 8 ) ايضا ص 1753 س 23 - 24 ،