دريغ عالم معنى خراب مىبينم * دريغ ماه كرم در سحاب مىبينم
دريغ چون تو جوانى كه زير خاك شذى * كه همچو گنجت تحت التّراب مىبينم
فتاذ در دل آهن ز مرگ تو آتش * ز چشم سنگ روان گشته آب مىبينم
چو ذرّه گردند اهل هنر پراگنده * ز بعد مرگ تو چون آفتاب مىبينم f . 146 a
بدست مردمك ديذه پر ز خون دو چشم * بياذ روى تو جام شراب مىبينم
ز خون ديذه دل سنگ لعل مىيابم * ز آه دل جگر شب كباب مىبينم
چرا بمرگ تو شاذست دشمنت كه ز عمر * فذلك همه هم زين حساب مىبينم
كاشكى روزگار بىمعنى را هزار يك او كسى بوذى كه هنرمندى ازو بر آسوذى يا دل دانايى بذو خوش بوذى ، مصراع : چتوان كردن چو هيچ نتوان كردن ، شعر « 1 »
مرا بارى درين حالت زبان نيست * دل انديشه و طبع بيان نيست
چگونه مرثيت گويم شهى را * كه مثلش زير چرخ آسمان نيست « 2 »
دريغا لطف آن شكل و شمايل * كه سروى چون قدش در بوستان نيست
دريغا آن همه سهم و مهابت * كه بىاو بازوء دين را توان نيست
دريغا شخص او كز وى اثر نه * دريغا نام او كز وى نشان نيست
كجا شذ آن همه مردى كه گفتى * سپهر پير مرد اين جوان نيست
دريغا آنچنان چابك سوارى * كه يكران حياتش زير ران نيست
هامش
( 1 ) از جمال الدّين عبد الرّزّاق اصفهانى در مرثيهء خواجه قوام الدّين صدر جهان اصفهانى كه گويا يكى از خانوادهء صاعديان اصفهان بوده است ، و منها ايضا :منقّض شد قدوم خواجه بر ما * كه با او موكب صدر جهان نيست
دريغا خواجه و تحقيق خواجه * كه در روى زمين شخصى چنان نيست
چنان شكل همه چيزى بگشتست * كه گويى اين سرا آن خان مان نيست
چه ميگويم چه جاى خان مانست * كه گويى اصفهان آن اصفهان نيست
جهان بىروى تو هرگز مبيناد * كه بىتو رونق اين خاندان نيست( ديوان جمال الدّينOr . 2880 , ff . 295 b - 296 a)
( 2 ) ند اين شعر را ندارد