تخطي إلى المحتوى الرئيسي

راحة الصدور و آية السرور در تاريخ آل سلجوق ( فارسى ) — صفحة 373

مساهمون:

ص٣٧٣
دريغ عالم معنى خراب مىبينم * دريغ ماه كرم در سحاب مىبينم دريغ چون تو جوانى كه زير خاك شذى * كه همچو گنجت تحت التّراب مىبينم فتاذ در دل آهن ز مرگ تو آتش * ز چشم سنگ روان گشته آب مىبينم چو ذرّه گردند اهل هنر پراگنده * ز بعد مرگ تو چون آفتاب مىبينم f . 146 a بدست مردمك ديذه پر ز خون دو چشم * بياذ روى تو جام شراب مىبينم ز خون ديذه دل سنگ لعل مىيابم * ز آه دل جگر شب كباب مىبينم چرا بمرگ تو شاذست دشمنت كه ز عمر * فذلك همه هم زين حساب مىبينم
كاشكى روزگار بىمعنى را هزار يك او كسى بوذى كه هنرمندى ازو بر آسوذى يا دل دانايى بذو خوش بوذى ، مصراع : چتوان كردن چو هيچ نتوان كردن ، شعر « 1 »
مرا بارى درين حالت زبان نيست * دل انديشه و طبع بيان نيست چگونه مرثيت گويم شهى را * كه مثلش زير چرخ آسمان نيست « 2 » دريغا لطف آن شكل و شمايل * كه سروى چون قدش در بوستان نيست دريغا آن همه سهم و مهابت * كه بىاو بازوء دين را توان نيست دريغا شخص او كز وى اثر نه * دريغا نام او كز وى نشان نيست كجا شذ آن همه مردى كه گفتى * سپهر پير مرد اين جوان نيست دريغا آن‌چنان چابك سوارى * كه يكران حياتش زير ران نيست
هامش
( 1 ) از جمال الدّين عبد الرّزّاق اصفهانى در مرثيهء خواجه قوام الدّين صدر جهان اصفهانى كه گويا يكى از خانوادهء صاعديان اصفهان بوده است ، و منها ايضا :منقّض شد قدوم خواجه بر ما * كه با او موكب صدر جهان نيست دريغا خواجه و تحقيق خواجه * كه در روى زمين شخصى چنان نيست چنان شكل همه چيزى بگشتست * كه گويى اين سرا آن خان مان نيست چه ميگويم چه جاى خان مانست * كه گويى اصفهان آن اصفهان نيست جهان بىروى تو هرگز مبيناد * كه بىتو رونق اين خاندان نيست( ديوان جمال الدّينOr . 2880 , ff . 295 b - 296 a) ( 2 ) ن‌د اين شعر را ندارد