پس آنگه با سر دستم نشستى * سر انگشتم بمنقارش بخستى
f . 145 a كنون آن خواب را تعبير ديذم * همان شه باز را نخچير ديذم
و در محرّم سنهء تسعين و خمس ماية سلطان بر سبيل مطالعت مملكت و سهم آنك جمعى خوارزميان بخوارزم و مازندران تشبّث ساخته بوذند 63 كه مباذا كه قصد رى كنند لشكر برى كشيذ ، و سلطانرا چنان نموذند كه خواجه معين كاشى ملاطفه بسراج الدّين قيماز مىنويسذ كه كذخداى او بوذه بوذ سلطان او را بفرموذ گرفتن و اسباب و مملكت او تاراج داذ و وزارت به صاحب كبير فخر الدّين پسر صفىّ الدّين ورامينى داذ و بعظمتى و آرايشى هرچ تمامتر دست بوس كرد و برونق او بعد از نظام الملك كس بوزارت ننشست ، و سلطان بنشاط و طرب مشغول مىبوذ و از اطراف فراغت مىنموذ ، خوارزمشاه را كفران نعمت خذاوندگار ميراث بوذ از اتسز كه بر سلطان سنجر عصيان كرد و اين بيتها گفت ، شعر « 1 »
اگر باذ پايست رخش ملك * كميت مرا پاى هم لنگ نيست
تو اينجا بيايى من آنجا روم * خذاى جهان را جهان تنگ نيست
او نيز حقّ بندگى فروگذاشت و چتر برداشت و نام سلطنت بر خوذ نهاذ باستدعاى دو سه ملك « 2 » روى بملك عراق نهاذ ، سلطان برى به زور بازو مغرور كس از امرا با وى موافق و يك دل نه هروقت ملاطفها مىنوشتند بقتلغ اينانج و بزرگانى كه در خدمت او بوذند كچون بدر [ رى ] « 3 » در مقابله آييم سلطانرا در دست تو نهيم و همان مسئلهء در همذان باشذ ، شعر « 4 »
چو مشكين جعد شب را شانه كردند * چراغ روز را پروانه كردند
به زير تخت نرد آبنوسى * نهان شذ كعبتين سند روسى
هامش
( 1 ) ر ك بص 174 س 14 - 15 در سابق
( 2 ) يكى ازيشان قتلغ اينانج بود ( ر ك به ا آ ج 12 ص 69 - 70 )
( 3 ) كذا فى رسالة جوينى
( 4 ) از خسرو شيرين نظامى در « رسيدن شاپور بسرمنزل شيرين » ( خمسه طبع طهران ص 66 )