چون مدارا نكرد با او مرگ * آسمان بىمدار بايستى
از پى آنك زير خاكش كرد * چرخ را سنگسار بايستى
مشترى را براى كينهء او * با زحل كارزار بايستى
پس ازو بزم ساختن « 1 » افسوس * جام را مايه نار بايستى
پس ازو رزم كردهاند آوخ * تيغ را شرم و عار بايستى
تا بگريم فزون ز حد ز غمش * ديذه من چهار بايستى
چون بذو نيست چشم من روشن * چشم خورشيذ تار بايستى
تا بخوردى مرا ز هجرانش * بر تنم موى مار بايستى
از پس هرك داشت سيرت او * چون منى ياذگار بايستى
از پى كينهء آن شهريار مشترى را با زحل كارزارست و روى مرّيخ ازين ماتم چون قارست ، زهره خون دل پيش عطارد حاصل مىكنذ تا بر روى ماه مراثى آن پاذشاه مىنويسذ ، حال اقبال در مضيق فراق او « 2 » چون زير زارست و تن دولت در تيه هجران او نزارست ، ناقصان جهان و جايران دوران را بقهر آن عادل و عجز آن كامل چارهء اعتذار و ديذهء اعتبار بايستى كه زرى كه در بوتهء بقا پايدارست طرف كمر بشر نگشته است و بجز چشم كبريا جمله چشمها از خستگى مرگ ترست ، شعر :
عمرت شذ نيست جمله نيكى كن * هم سوذ كنى اگر نخواهذ شذ
امروز بذست كار فردا را * منديش كزين بتر نخواهذ شذ
دريغ چنان پاذشاهى پرهنر و شهريارى سرور كه چشم ابر در دهر برو ماتم او مىگريذ ، شعر « 3 »
هامش
( 1 ) كذا و الظّاهر : ساختند
( 2 ) ن ا : را
( 3 ) از جمال الدّين عبد الرّزاق اصفهانى در مرثيهء جمال الدّين محمود [ خجندى ] ، منها :دريغ بحر هنرها جمال دين محمود * كش از سموم اجل چون سراب مىبينم
نه خاندانى از مرگ تو خراب شذه است * كه عالمى ز غم تو خراب مىبينمجمله 29 بيت است ، ( ديوان جمال الدّينOr . 2880 , ff . 301 a - 302 a)