خبر آمذ كه خوارزمشاه بسمنان رسيذ ، سلطان بامداذ چو كوتوال قلعهء قلعى بر سپيذ كوشك افق نشست به زيارت ايمّه رفت ، ناگاه قتلغ اينانج از رباط قوطهء سر روذ بدوانيذ و لشكر مضطرب شذند و هركس مى گفت شعر :
نزاذى مرا كاشكى ماذرم * نگشتى سپهر برين از برم
نبوذى مرا رنج و تيمار و درد * غم كشتن و كرم دشت نبرد
( اگر خوذ نزاذى خرذمند مرد * نديذى بگيتى چنين گرم و سرد
بزاذ و بكورى و ناكام زيست * برين زيستن زار بايذ گريست
سرنجام خشتست بالين او * دريغ آن دل و راه و آيين او ) « 1 »
بيست [ و ] چهارم جمادى الآخرة « 2 » [ سنة 590 ] بوذ سلطان از شهر « 3 » بيرون آمذ و جنگ را بساخت و ميمنه و ميسره راست كرد و قلب
f . 145 b
بياراست ، يك حمله از جانبين برفت بدوّم حمله بذات مبارك خويش بتاخت و خوذ را در ميان انداخت ، مثل : اذا جآء اجل البعير يحوم حول البير ، لشكر بيكبار از سلطان بازگشتند در ميان ايشان سلطان با چتردار بماند دست بذيشان نمىداذ و ايشان نيز قصد كشتن سلطان مى كردند كه ازو رنجيذه بوذند و محنتها ديذه ، يك سوارهء چنان آسان بدست خصمان نيفتذ كه چنان پاذشاهى بدست ايشان افتاذ ، از اسپش بيفگندند و سرش برداشتند « 4 » و حرمت سلطنت فروگذاشتند ، شعر « 5 »
هامش
( 1 ) شه ص 588 س 6 - 8 ،
( 2 ) بقول زت و ا آ ( ج 12 ص 70 ) و تگ و ذيل ابى حامد ماه ربيع الاوّل بود نه جمادى الآخرة ،
( 3 ) ن ا : سهر
( 4 ) ر ك براى كيفيّت قتل او به تگ ص 477 - 478
( 5 ) از عمادى شهريارى در مرثيهء فرامرز شاه مازندران ، مطلعش اينست :در غم يار يار بايستى * يا غمم را كنار بايستى
تا بيابم ز روزگار مراد * مايهام روزگار بايستىو منها :شه فرامرز كز معانى او * اختران را شعار بايستىچون مدارا نكرد . . . الخ ( ديوان عمادى نسخهء برتش ميوزيمOr . 298 , f . 45 a - b)