من ميوهء شاخ سايه پرورد نيم * در ديذهء خورشيذ جهان گرد نيم
گر بر سر خصمان كه نه مردان منند * مقناع زنان برنكنم مرد نيم
او مقناع بر سر خصمان نكرد امّا خصمان سر نازنين او بر دار كردند و علم دولتش نگوسار كردند ، خذاى عزّ و جلّ قهر و هلاك بر جان ناپاك ايشان گماشت دمار از روزگار ايشان برآمذ ، آنها كه سر او برگرفتند سال بسر نبردند و بمردند ، و در آن وقت كه سلطان از مصاف در قزوين با همذان آمذ اين دو بيتى گفته بوذ وصف الحال قلعه و فتح عراق بيت :
تا ظن نبرى كه كس مرا يارى كرد * شمشير گشوذ و بخت بيذارى كرد
از جملهء بندگان در اطراف وفا * محمود اناسوغلى و دزمارى كرد
خال دعاگوى مولانا صدر كبير تاج الدّين محمّد بن علىّ الرّاوندى مجابات آن بگفت و به حضرت اعلى فرستاذ ، بيت :
شاها فلك ارچه با تو غدّارى كرد * خم شذ بر تو به خدمت و زارى كرد
اين كار نه محمود نه دزمارى كرد * اقبال تو بوذ و لطف حق يارى كرد
بموقع احماد و محلّ ارتضا پيوست و بر لفظ بزرگوار چنين راند كه حقيقت اينست كه تاج الدّين گفت و مرا باز ماليذ كى هزيمت و نصرت و قهر و ظفر از ملك تعالى مىبايذ ديذ و صذ هزار شكر و سپاس از ملك تعالى كى هماى دولت سايه بر سرم افگند و باز مملكت با دستم آمذ و او را بنواختم و نشيمن ساختم ، شعر « 1 »
من اين محنت بذم در خواب ديذه * كه بوذى بازى از دستم پريذه
به قصد دست سنجر بر پريذى * سزاى خوذ نشستن گه نديذى
هامش
( 1 ) ظاهرا اين اشعار از خود سلطان طغرل است و مراد از « سنجر » ملك سنجر بن سليمان است كه اتابك قزل ارسلان او را در زمان حبس سلطان بر تخت سلطنت نشاره بود ( ر ك بص 363 در سابق )