سر مردمى بردبارى بوذ * چو تيزى كنى تن بخوارى بوذ « 1 »
اگر بذ بوذ گردش آسمان * بپرهيز بيشى نگردذ زمان
( اگر پاذشه كوه آتش بذى * پرستنده را زيستن خوش بذى
كه آتش كه با خشم سوزان بوذ * چو خوشنوذ باشذ فروزان بوذ
ازو يك زمان شير و شهدست بهر * بديگر زمان چون گزاينده زهر ) « 2 »
و آن پاذشاه جهاندار كه سايهء آفريذگار عزّ اسمه بوذ روى زمين بنور عدل او جمال مىگرفت و بهيبت و شكوه او عمارت جهان و تعلّق تألّف اهوا مىبوذ و دولتش هرروز مىافزوذ و بخت روى مىنموذ ، شعر « 3 »
خوشا ملكا كه ملك زندگانيست * خوشا روزا كه آن روز جوانيست
نه هست از زندگى خوشتر شمارى * نه از روز جوانى روزگارى
f . 144 b شه طغرل « 4 » كه سالار جهان بوذ * جوان بوذ و عجب دلكش جوان بوذ
نبوذ از عهد او تا عهد آدم * بفرّ او جوان بر روى عالم
نخوردى بىغنا يك جرعه باذه * نه بىمطرب شذى طبعش گشاذه
مغنّى را كه پارنجى بداذى * بيك دستان كم از گنجى نداذى
به زور بازو مغرور بوذى گرز او سى من بوذ چنانك بيك زخم مرد و اسپ را بكوفتى و حمايل هفت منى را كار فرموذى ، شعر « 5 »
ببارش تيغ او چون آهنين ميغ * كليذ هفت كشور نام آن تيغ
و پوستى را باذ در دميذندى و هفت زره در پوشيذندى بيك زخم بگزاردى و هروقت اين دو بيتى كى خوذ گفته بوذ بر زبان براندى و خواندى ، بيت :
هامش
( 1 ) شه ص 1427 س 12
( 2 ) ايضا ص 1678 س 16 - 18
( 3 ) از خسرو شيرين نظامى در « رفتن شاپور بطلب شيرين » ( خمسه طبع طهران ص 81 )
( 4 ) خمسه : جهان خسرو
( 5 ) از خسرو شيرين نظامى ( خمسه طبع بمبىء ص 7 از مثنوى مذكور )