و سلطان شهيد و جهاندار سعيد بر تخت سلطنت نشست و به حكم مملكت پيوست و امراى عراق منكوب و خاكسار علمها نگوسار بيچاره و در جهان آواره شذند ، و فخر الدّين قتلغ قراقزى كه شمشير بر چتر سلطان زذه بوذ بدست افتاذ سلطانش به دو نيم زذ و به مالك دوزخ سپرد ، و خواجه معين كاشى را سلطان بنواخت و دوات وزارت فرستاذ و صذ هزار دينار پيشكش به خدمت سلطان آورد در سنهء تسع و ثمانين و خمس ماية وزارت خانهء ايشان باز رونق از سرگرفت ، و چون سلطان بدار الملك همذان رسيذ ملك الامرا جمال الدّين اى ابه عزّ نصره به خدمت سلطان آمذ و عهدى مىبست تا امراى عراق را از سلطان امنى حاصل گردذ ،
f . 143 b
هنوز سخنى ناگفته و ديگى ناپخته پسر امير بار شرف الدّين الب ارغون بر اثر از قم بيامذ و دست بوس كرد ، سلطانرا با وى قديما كينها بوذ صبر نتوانست كردن حالى پسر امير بار و جمال الدّين اى ابه را بگرفت و اسباب ايشانرا تاراج فرموذ ، شعر :
چو چشمه بر سبز دريا برى * بديوانگى مانذ آن داورى
( بكردار دريا بوذ كار شاه * بفرمان او تابذ از چرخ ماه
ز دريا يكى ريگ دارذ به كف * يكى درّ و گوهر ميان صدف ) « 1 »
سلطان انتقام سالها از پسر امير بار بخواست و اسباب باربكى با خاص گرفت و پسر امير بار از زخم شكنجه و قهر بسيار مال بىشمار بموكّلان پذيرفت تا او را بگريزانيذند و بپاى اروند در جالوسكرد بخانهء [ ى ] پنهان كردند ، كسى نشانى بسلطان آورد مفردان را بدوانيذ و ناگاه بحوالى خانه حلقه كردند ، پسر امير بار دست نمىداذ و تير مىانداخت زخمى بر سرش كردند جان بداذ سرش برگرفتند و به حضرت اعلى بردند و دولت باربكى نوشته شذ و بندگان و سراى بسلطان بماند ، و جمال الدّين اى ابه بجان امان داذ تا كس فرستاذ و فرزندان را از قلعهء فرّزين به زير آورد
هامش
( 1 ) شه ص 1678 س 19 - 20