تخطي إلى المحتوى الرئيسي

راحة الصدور و آية السرور در تاريخ آل سلجوق ( فارسى ) — صفحة 361

مساهمون:

ص٣٦١
در قفص تن با مرگ راز مىكرد ، شعر :
اذا تمّ امر دنا نقصه * توقّع زوالا اذا قيل تمّ
ناگاه دوستى حلقه بر در زذ و سعدى در خانهء من آوازهء ظهور آسايش و ابداى گشايش افگند ، سعادت مرا استقبال كرد و گفت تحرّى رضاى ترا كمر بستم و بفال فرخنده با تو پيوستم ازين پس مجال اختلال را با ظاهر احوال تو كار نيست ، مقدم اين مجاب باهتزاز و ترحاب تلقّى نموذم از كنج ادبار بيرون دويذم بشارت مقدم سلطان عالم ركن الدّنيا و الدّين طغرل بن ارسلان شنيذم كه از آذربيجان بدار الملك همذان رسيذه بوذ و از خصمان ناهموار و بندگان نابكار شدايد بسيار و مكايد بىشمار ديذه و شكستها و آزارها كشيذه ، تخت سلطنت وداع كرده و روى بآخرت
f . 142 a
آورده ، اسباب پاذشاهى بگذاشته و دل از خدم و حشم برداشته ، فرزند دلبند را بدار الخلافة فرستاذه و خوذ بسر تربهء اسلاف رفته و بنشسته « 1 » ، اين معنى مرا ناموافق افتاذ و اين سخن نه لايق آمذ ، آنچ مرهم مىپنداشتم زخم بوذ و آنچ راحت انگاشتم غم بوذ ، گفتم اى سبحان اللّه جهان چون با جهانبان چنين كنذ با ديگران خوذ چه كنذ ، مصراع « 2 » :
باز اين چه محنتست كه از ناگهان فتاذ « 3 »
، كاشكى خوذ نبوذمى تا اين سخن نشنوذمى ، [ شعر ] :
من خوذ از غم شكسته دل بوذم * عشقت آمذ تمامتر بشكست
وقتى گفتمى دولت افتان خيزان بهتر بوذ جهان بىجهانبان نمانذ و چراغ دولت آل سلجوق را پروانهء فلك پف نكنذ اين ملك بر مستحق قرار گيرذ ، وقتى گفتمى چون بندگان متمرّد خاصگيان را متشرّد كردند و دوذ از خان و مانها برآوردند اين خشت كى « 4 » با قالب افتذ اين چه محنتست كه ببوذ و اين چه آفتست كه روى نموذ ، بيت :
هامش
( 1 ) ر ك براى شرح آن به ز تf . 101 a - bو نيز ذيل ابى حامد ( 2 ) ن ا : شعر ( 3 ) ر ك بص 353 س 1 - 2 در سابق ( 4 ) ن ا : كه
راحة الصدور و آية السرور در تاريخ آل سلجوق ( فارسى ) — صفحة 361 | محمد بن علي بن سليمان الراوندي / محمد اقبال