تخطي إلى المحتوى الرئيسي

راحة الصدور و آية السرور در تاريخ آل سلجوق ( فارسى ) — صفحة 347

مساهمون:

ص٣٤٧
ابا آهوان گفت غرم ژيان * كه گر دشت گردذ همه پرنيان ز دامى كه پاى من آزاذ گشت * نپويم بر آن سو بر آباذ دشت
و چون آن مضاف شكسته شذ علاء الدّين خذاوند مراغه به خدمت سلطان رسيذ و بهمذان دست بوس كرد و سلطان او را اعزاز تمام و اكرام نموذ و پسر خوذ را بركيارق بذو سپرد ، و لشكر سلطان نشاط مىكردند كه با اتابك نيز مصاف دهند ، و غرس « 1 » الدّين پسر شومله به خدمت تخت اعلى رسيذ و بر در همذان لشكرى وافر جمع شذ ، اتابك قزل ارسلان با لشكرى گران روى بدار الملك همذان نهاذ و سلطان طرغان بست و كندهاى آب بداشتند و بندگان چالش مىكردند و هرلحظه آوازهء مصاف مىبوذ ، ناگاهى اتابك از ميان برخاست سلطان از پس او نرفت كه براى ابه و از ابه « 2 » اعتماد نداشت ، پانزده روز كس ندانست كه چه بوذ و اتابك كجا رفت ، شعر :
( چو كاهل شوذ مرد هنگام كار * ازو سير گردذ دل روزگار نمانذ همى تن درست و جوان * مباذش توان و مباذش روان ) « 3 » ز تو نام بايذ كه مانذ بلند * نگر دل ندارى ز غم مستمند اگر بخشش روزگار بلند * چنانست كآيذ بما برگزند بپرهيز و انديشهء نابكار * نه برگردذ از ما بذ روزگار
اتابك حركتى چنين كرده سلطان مشوّش شذ و از اى ابه تحكّمها ديذه بوذ و رنجيذه ، چون بدانست كه بذو كارى برنمىآيذ و دفع اتابك را لشكرى ديگر مىبايذ سلطان بفرموذ تا اى ابه و از ابه را در سراى بار پسر ازدمر « 4 » و پسران سراج الدّين قتلغ ابهء شرفى « 5 » بكشتند « 6 » ، و قتلغ
f . 137 b
هامش
( 1 ) رسالهء جوينى : عزّ ، ( 2 ) دو بندهء بزرگ قديمى بودند ( ذيل ابى حامد ) ( 3 ) شه ص 1673 س 11 - 12 ، ( 4 ) ازدمر هو شحنة اصفهان ( ذيل ابى حامد ) ، ( 5 ) يكى از بندگان شرف الدّولة صاحب ابهر ظاهرا ، ن ا : شرقى ، ( 6 ) ذلك فى جمادى الاولى سنة 584 ( ذيل بىحامد ) ،
راحة الصدور و آية السرور در تاريخ آل سلجوق ( فارسى ) — صفحة 347 | محمد بن علي بن سليمان الراوندي / محمد اقبال