از انديشه گردون مگر نگذرذ * ز رنج تو ديگر كسى برخورذ « 1 »
و آن شوم حركتى بوذ كه استيصال خانهاى مسلمانان در آن نواحى ببوذ و بتراجع با عراق گرديذ و ببهانهء خوارزميان همين بندگان با عراق همان كردند و سرهاى خويش و خان و مان بدست خوذ برباذ داذند ، و شنيذم كه در ميان نهبها و آنچ از غارت پارس « 2 » آورده بوذند جامهء خوابى باصفهان از بار برگرفتند كوذكى دو سه ماهه مرده از ميان جامهء خواب بدر افتاذ ، و همچنين ديذم كه مصاحف و كتب وقفى كه از مدارس و دار الكتبها غارت كرده بوذند در همذان بنقّاشان مىفرستاذند و ذكر وقف محو مىكردند و نام و القاب آن ظالمان بر آن نقش مىزذند و به يكديگر تحفه مىساختند ، و فساد آشكارا بر عراق از آن شذ كه از تركان هر وشاقى كه بر ولايتى استيلا مىيافت قانونى از سير آبا و اسلاف نمىدانست در پاذشاهى كه بر آن بروذ هرچ ميخواست و مىرفت مىكرد تا كار بذان رسيذ ، و آن اتابك سعيد ملكى معمور از مزاحم دور مىديذ نمىانديشيذ كه كار بذين رسذ « 3 » ، آرايش مملكت درحال ميجست و مى گفت در مآل همچنين بمانذ ، و بزن و فرزند پيوندى عظيم داشت و هر دخترى و پسرى را ميخواست كه پاذشاه و حاكم و ممكّن گردانذ ، دختران را بملوك اطراف داذ و پسران را آيين جهاندارى مىنهاذ ، و اينانج خاتون كه زن او بوذ برو حاكمه بوذ فرزندان خوذ را ميخواست كه پاذشاه كنذ ، شعر :
( برين داستان زذ يكى رهنمون * كه مهر [ ى ] فزون نيست از مهر خون
چو فرزند شايسته آمذ پديذ * ز مهر زنان دل ببايذ بريذ ) « 4 »
بكارى مكن نيز فرمان زن * كه هرگز نبينى زنى راىزن
بپيش زنان راز هرگز مگوى * چو گويى سخن بازيابى بكوى
هامش
( 1 ) شه ص 946 س 3
( 2 ) ن ا : پارس
( 3 ) ن ا : رسيذ
( 4 ) شه ص 400 س 1 - 2